تبليغاتX
elijooje
گفتگوهای تنهایی
راستش تاریخ انقضای این مطلب گذشته، مربوط به زمانیه که طنز آقای شصت چی رو نشون میدادن. اگه یادتون باشه اونجا خیلی مهندسا رو کوبوندن و پزشکا رو بردن بالا. گفتیم بیایم عادلانه برخورد کنیم. این شد که تصمیم گرفتیم ما هم یه پست از جنس "گوشکوب" بنویسیم. الان به همون دلایلی که می دونید نمی تونم بنویسم. اینم واسه خالی نبودن عریضه واسه دوستای گلم گذاشتم که منو توی کامنتا شرمنده کردن. با ما باشید:

چند وقته که داغونی. حوصله ی هیچ کسو نداری، از همه گریزونی، به سرت می زنه بری پیش یه روانکاو. یه کسی که بلد باشه کمکت کنه ...

آدرس به آدرس می ری و می رسی به یه ساختمون خوش تیپ. روی یکی از این تابلو قشنگاش اسم سوژه رو می بینی: دکتر فلانی متخصص فلان و فلان و فلان ...

بعد از یه ربع قرنی که توی مطبش منتظر شدی بالاخره نوبتت میشه و می ری تو ...

- سلام. خسته نباشید.

- سلام جانم... بفرمایید... من آماده ام بشنوم مشکلتون چیه.

شروع می کنی به گفتن و میــــــــــگی و وقتی حسابی روشنش کردی می بینی داره یه چیزایی می نویسه.

- برو یه آزمایش بده نتیجه شو هفته ی بعد واسم بیار.

- ببخشید دکتر، مشکل من جسمی نیست، عرض کردم ...

- دختر خوب، اگه من دکترم، من باید بگم شما چکار کنی. نتیجه ی آزمایشو برای من بیار.

....

هفته ی بعد با یه پاکت میری خدمت دکتر. دکتر یه نگاه متفکرانه بهش میندازه و میگه: بیا اینجا دخترم. شما که خودت تحصیل کرده ای. این عددا رو ببین. شما مشکلی نداری.

- ولی دکتر مشکل من روحیه...

- عزیز من مگه نشنیدی میگن روح و جسم از هم تاثیر میپذیرن، شما که جسما" سالمی ماشالله. فقط یه کم زندگی رو به خودت سخت می گیری. خدا رو شکر کن تنت سالمه غم و غصه ی بیخودی هم نخور....

!!!

یک سال بعد:

مدتیه که به خاطر حساسیت سرفه هات اذیتت می کنن، می ری پیش یه دکتر که راه حل بده دستت:

وارد مطب که می شی کلی ذوق می کنی چون دیگه قرار نیست منتظر باشی. یه راست (البته نه خیلی یه راست، بعد از اینکه چند هزار تومن پیاده شدی) در می زنی و میری تو و دکتر پشت کامپیوتر خودشو جمع و جور میکنه و نزدیکتر که میشی و فضولیت گل میکنه و مانیتورشو نگاه می کنی، spider solitaire شو مینیمایز میکنه (نمی بندش، مینیمایزش می کنه چون دس به سر کردن تو زیاد طول نمی کشه) اینبار دیگه لب مطلب میگی "من حساسیت دارم سرفه می کنم" دکتر یه نگاهی از بالا تا پایین و بالعکس بهت میندازه و میگه "آستینتو بده بالا" فشار میگیره، ضربان قلب می گیره بعد به مامانت می گه "یه کم به این دخترتون برسید خیلی لاغره ها! من براش چن تا قرص اشتها آور می نویسم. فشارشم پایینه. طپش قلبم داره که. دستاتو بگیر بینم" خیره می شه به دستات که ببینه می لرزن یا نه!

یه برگه سیاه می کنه میده دستت. بهش یادآوری میکنی که یه دارو واسه سرفه هات می خوای. می گه واسه اونم نوشته م!

نسخه رو می دی به آقای داروخونه می ره با یه گونی دارو بر میگرده و بهت میگه "خانم این قرصه که دکترتون تجویز کرده خیلی وقته تولیدش متوقف شده، چند مورد عوارض بدی داشته." دوستش میاد نسخه رو از دستش می گیره و یه نگاه معنی دار بهم میندازن و تو دهنتو که باز مونده می بندی و ...

 

نتیجه گیری:

1- هیچوقت برای حل مسائل و مشکلات روحی به پزشک مراجعه نکنید. (مشورت کنید ولی به امید کسی نشینید.) رواندرمانی یه دروغ بزرگه. بهترین درمان مشکلات روحی آدما: زمان، خود آدم و خدا.

2- گول شلوغی و بروبیای مطب دکترا رو نخورید. شاید همه ی اونایی که مث شما اونجا نشستن گول خوردن.

3- به قول یه بزرگی دانشگاهای ما مث قیف برعکسه. رفتن توش کار حضرت فیله و از اونور به هر ایکسی مدرک میدن میاد بیرون و با جون آدما بازی می کنه.

4-  دکتر محرم همه چیز آدم نیست.

5- به نظر می رسه spider solitaire بازی خیلی توپی باشه. من جاهای مختلف آدمای زیادی رو دیدم که در حین انجام دادن وظایف شغلی spider solitaire بازی می کنن. واقعا باید به مایکروسافت تبریک گفت.

ختم کلام کاش اونایی که اینهمه تقدس واسه جامعه پزشکی قائلن، اون روستایی ای رو می دیدن که با بدبختی هزینه ی نجومی درمون بچه شو جور می کنه و جون بچه شو میسپاره دست امثال اونایی که تخصصشون توی اسپایدر و دست به سر کردن آدماست. بقیه ی نتیجه گیری با خودتون و انصافتون.


  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 17:46  توسط الهام  | 

اون قدیم ندیما که هنوز من و تو به دنیا نیومده بودیم، کسایی میرفتن سراغ خوانندگی که اگه هیچی نداشتن اقلن صدا داشتن! اما این روزا برعکس شده: کسایی میرن خواننده می شن که همه چی دارن جز صدا.

یه زمانی موسیقی ایران به سنتی محدود بود و آهنگ و ترانه ها اکثرن از لس آنجلس در می اومد. یه سریا با سنتی حال می کردن، خیلی ها هم با ترانه های خواننده های لس آنجلس. اون موقع ها خواننده شدن خیلی بیشتر از امروز درد سر داشت. خوانندگی کار هر بزغاله ای که فرق گوشکوب و میکروفونو نمی دونه نبود. شعرا پر معنی و صداها جون دار، خواننده ها معدود و طرفداراشون زیاد بود. خوانندگی تفریح و جنگولک بازی نبود. حرفه بود. ارزش داشت.

یه کم که صداها جایگاه مخصوصشونو پیدا کردن، همه رفتن تو کار تقلید. یکی چشماشو می بست و صداشو کلفت میکرد و خودشو تو لباس داریوش تصور میکرد، اون یکی برای مثل ابی شدن چنان به خودش فشار می اورد که رگ گردنش مث دسته بیل میزد بیرون!

این قصه ها که قدیمی شد یه کم بیشتر به موسیقی پاپ داخل کشور میدون دادن. دیگه توی هر تاکسی و مغازه و پاساژ و هر خرابه ای صدای گروه آریان و شادمهر عقیلی رو میشنیدی. اونموقع خیلی از توجه ها به موسیقی داخل کشور معطوف شد و یه کم دیگه که گذشت اونم شد نون دونی و ابزار معروفیت و هرکی با ننش قهر کرد رفت با یه ماشین مدل بالا یا یه دختر جینگولی ویدیو ساخت. مضمون شعراشونم یا "عزیزم دوستت دارم" بود یا "برو گمشو بی معرفت"!

جدیدنا هم (از 4-5 سال پیش) رپ پرشین پا گرفت و اینبار با سرعتی خیلی بیشتر از قبلیا به ابتذال کشیده شد. بازم هر کی از جاش بلند شد یه شلوار گشاد پوشید و ادعای رپری کرد و توی آهنگش (که معمولن تقلیدی از رپرای اونوری بود) از گفتن انواع فحش و دری وری و حرف ناجور دریغ نکرد. دیگه وقتی ریش سفیدا و کارکشته هاشون مث هیچکس و ویلسون همسن ما باشن دیگه وای به حال اون نونهالای عقده ای که هنوز پشت لبشون سبز نشده! دیگه ترانه خوندن و خواننده شدن مفت تر از اونچه که تصور کنی شده واسه همین هیچوقت تو زندگی نا امید نشو چون اگه همه ی درا بسته باشن راه خوانندگی بازه.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 18:0  توسط الهام  | 

فکر مي کني من واسه چي يه ماه جلوتر اومدم به مناسبت سالگرد شهادت دکتر شريعتي مطلب نوشتم؟
به خاطر اينکه ديگه اقلن تا اوايل تير ديگه اين ورا آفتابي نشم ولي...ديدم نمي شه؛ آخه عشق يه عاشق با نديدن کم نمي شه!
ديشب مث بچه هاي مثبت داشتم درس مي خوندم.بعد از اينکه يه کم رفتم تو بر اين  طراحي الگوريتم چن تا سوال و متعاقبنن جواب به ذهنم سرازير شد و به سرم زد عهد و پيمونو بشکنم و دس به کي برد بشم.
راستش در حين خوندن چن  تا از اين الگوريتما از زندگي نا اميد شدم. به خودم گفتم تف به اين زندگي. يه الگوريتم نيم وجبي بايد خوندنش يه ساعت طول بکشه؟ آخه اين چه دنيايي يه؟ اينهمه سلول خاکستر حروم کن واسه اين جفنگيات که چي؟ حالا اگه من ندونم يارو چه جوري کوله پشتي شو پر مي کنه روزم نمي گذره؟ يا مثلن کسي هست که پول خورد کردن بلد نباشه؟ خب برو يه هزاري بده دس آقاي زندي يه چيچک بخر ببين بقيه پولتو چه جوري ميده. اين قرتي بازيا يعني چي؟  اينکه چه جوري يه دوره گردي از 20 تا شهر بگذره که زمان سفرش  مينيمم بشه  فکر کردن داره؟ خب يه پرادو بندازه زير پاش بکشه به گاز بره ديگه فکر کردن نداره اين چه کنم چه کنما مال قديم بود.
ولي برام خيلي عجيب بود که اين مسئله ي دوره گرده هنوز حل نشده! ميگن  زمانش از اردر نماييه. با اين راه حلي که من ارائه دادم خيلي بکشه 3 روز.اصلن اينم يه هفته اگه فاصله شهرات  از هم خيلي زياده. اصلن  بابا جون اينم يه ماه اگه با الاغ بخواي بري. آقا آخرش 3 ماه اگه وسطش زدي جاده خاکي.ديگه روتو کم کن ديگه يارو توي 80 روز همه دنيا رو گشت اونوقت تو نمي توني 20 تا شهرو 90 روزه بري؟
اما يه کم  که از الگوريتمه سر در آوردم ديدم  زندگي خيلي هم بد نيس...بد نگوييم به مهتاب اگر تب داريم.شايد اين الگوريتما در نگاه اول سخت و مسخره به نظر برسن ولي بعضياشون (اونايي که ما متوجه ميشيم و راه حل ارائه مي ديم) جالبن. اصلن زندگي قشنگه. همه چي خوبه. همين طراحي الگوريتم خوبه. اگه طراحي الگوريتم نبود من به چه بهونه اي وبلاگمو آپديت مي کردم؟
اصلن فوق نهايتش توي اون الگوريتمه۱ واسه ليسانس گرفتن مي افتي تو حلقه ي بينهايت، خب باکي نيس خدا نگه داره اين دگمه ي Break رو!...طراحي الگوريتم نشد مي ري تو کار رايت CD و تايپ و پرينت و اسکن.اونم نشد ميري ازدواج مي کني، کانون گرم خانوادگي تشکيل مي دي، بچه بزرگ مي کني... 


۱-اگه نمي دوني کدوم، اون اسکرول بارتو بکش پايين تا ببيني

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 11:50  توسط الهام  | 

شما یک نابغه ی تمام عیار هستید.رو دستتون هنوز از مادرش متولد نشده.از بچگی خارق العاده بودید.هیچ وقت سر کلاس به درس گوش نمی دادید.ته کلاس می نشستید و ختم شری و شیطونی کردن و از دیوار راست بالا رفتن بودید.ولی با این حال همیشه نمره هاتون از 20 ، 25 بوده. تو دانشگاه هم همیشه ممتاز بودید. هر چی این روزا تو دانشگاه ها تا مقطع پرفسورا تدریس میشه شما توی دبیرستان خوندید. الانم بهترین استاد دنیا هستید. خیلی کارتون درسته. روزانه از هزاران دانشگاه برای تدریس به شما پیشنهاد میشه. هر چی آدم حسابیه رفیق صمیمی شماست. شما توی خیلی زمینه ها تبحر و تخصص دارید. مثلن منت گذاشتن. از نظر شما معمولن همه نمی فهمن. شما نسخه ی نهایی انیشتین هستید. از نظر شما تقریبن همه ی کارا «کاری ندارن». توانایی عظیم شما توی نا امید کردن دیگران واقعن تحسین برانگیزه. همه از شما راضی ین و هواداران شما قابل شمارش نیستن. شما فوق العاده اید. قلم علی بی غم از توصیف بیشتر شما عاجزه... ببینم شما با استاد طراحی آلگوریتم ما نسبتی ندارید؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 11:21  توسط الهام  | 

این روزا شدیدن سرگرم امتحانیم.یلان گردن کلفت یکی پس از دیگری میان و میرن و توی اعصاب ما کار بد میکنن و رو سر ما خراب میشن و الله اعلم که چه نتایجی به دنبال خواهند داشت:

چه کسی خواهد دید نمره ام را بر برد؟

گاه می اندیشم خبر مشروطی مرا با تو چه کس می گوید؟

طبیعی یه که هرکسی جای من بود و توی اوج امتحانای پایانترمش مامانش و همه فک و فامیلش از مکه می اومدن دم از مشروطی میزد.

الان که این جفنگیاتو مینویسم عنقریب امتحان آمار احتمالات داریم درحالیکه احتمال 2 رقمی بودن نمره ی آمار من از احتمال آمدن 7 در پرتاب تاس کمتره.(شاید افتادن از آمار رو چیز خنده داری بدونی ولی من به این نتیجه رسیدم که هر درسی استادش گردن کلفت باشه خودشم گردن کلفته و هر درسی استادش بوق باشه خودشم شوته ولو اینکه مثلن ریاضی باشه از نوع 2 ش! و آمارم به خاطر استادشه که در نظر ما گردنش از تنه ی درخت سکویا کلفت تره.)  اصلن بذار یه مروری داشته باشیم روی مقوله ی استادشناسی:

اصولن استادا انواع و اقسام گوناگونی دارن.بعضیا رو با همون جلسه ی اول میشه تا منتهای دانششونو فهمید.این جور استادا رو فقط باید صداشون کرد "استاد!" که قند تو دلشون آب شه و یه مثبت بهت بدن.حالا اگه نمره بیشتر میخوای یه "دکتر"ی؛یه "جناب مهندس"ی چیزی مایه ش کن که حسابی آینده ت آباد شه.مثال نمیزنم نمونه هاش فراوونه.

بعضی استادا اصلن از ظاهرشون معلومه که خیلی پرن.اصلن پرستیژ خاصی دارن نمیدونم چه حسابیه انگار اطلاعات زیادشون روی ظاهرشون اثر میذاره. نمیدونم دکتر فرخی رو میشناسی یا نه.یا دکتر سیدجوادی، آقای شوقی رو که دیگه اراکی جماعت میشناسه.وقتی با شوقی حرف میزنی جوری نگات میکنه که انگار احمق تر از تو ندیده!

بعضیا رادیو ضبط دو پا ن! فرقشونم با دانشجو اینه که دانشجو قبل از کلاس درس جلسه ی قبل رو حاضر میکنه استاد درس جلسه ی بعد رو. هر سوالی  ازشون بپرسی صورت مسئله رو برات پاک میکنن! معلوم نیس چه جوری برگه تصحیح میکنن اصولن غیر قابل پیشبینی ن؛ یهو میبینی 2 رو داد 10!بذار ادامه ندم(break)

خیلی از کسایی که عنوان استادی رو یدک میکشن واقعن اشتباهی به این سمت منسوب شده ن.واقعن معلوم نیس رو چه حسابی این شغل رو انتخاب میکنن. کمترین هنری که یه معلم باید داشته باشه اینه که بتونه مطلبو انتقال بده، بعضیا مثل خانم خانبلوکی حساب دیفرانسیل شاید اطلاعاتشون زیاد باشه اما وقتی نمیتونن اطلاعاتشونو انتقال بدن واقعن بهتره تریبونو واسه صاحبان اصلیش خالی کنن و برن سراغ یه کار دیگه و ملتو با حضورشون آزار ندن.

اما این میون تک و توک استادایی پیدا میشن که دلت میخواد درسشونو بیفتی که بازم سر کلاسشون باشی.مثل استاد اکبری زاده،استاد غضنفری،استاد لطیفی(ادبیات) یا استاد صابری کافیه یه سوال کوچیک (که در نظر بعضی اساتید پوچ و بی مورده) بپرسی اونوقت میبینی که هرچی بلده بهت میگه که قانع بشی و تا نشدی دس از سرت بر نمیداره در نهایت تواضع جوریکه خودت شرمنده میشی باهات برخورد میکنه جوریکه برای خوندن درسش و حاضر شدن سر کلاسش انگیزه پیدا میکنی.نه به اطلاعاتش مغروره نه منم منم میکنه.به قول زنده یاد شریعتی آدمای نوع چهارم، مثل خونه ای میمونن که یه در کوچیک و چوبی دارن،وارد خونه که میشی یه حیاطه و یه حوض می ری جلوتر چن تا درخت وارد یه دالون میشی یه حیاط خلوت دیگه چن تا حوض کوچیک بزرگ چن تا در یه عالمه درخت دیگه چن تا دالون دیگه چنتا ساختمون دیگه چن تا حیاط خلوت دیگه....میری و میری و اینجوری تو عظمت وجودشون گم میشی و میفهمی که بابا چقد فلانی لارجه! بهش نمیخوره! برخورد داشتن با اینجور معلما هم شانس میخواد.(فک کنم من فقط توی این یه مورد تو زندگیم شانس داشته م) ...

خلاصه این استاد آمار ما هم از این جور آدماس. کارش درسته. به کسی الکی رو هوا نمره نمیده. یادمه شاگرد اول کلاسمون با کلی اهن و تلپ! رفت پای تخته یه تمرین حل کرد استاد بهش گفت اگه تو برگه ت اینجوری بنویسی از 1.5 نمره 0.75 هم نمیگیری! (با اینکه جوابش درست بود و فقط یه کم بی نظم نوشته بود) دیگه همه حساب کار دسشون اومد!

من حیث المجموع ماییم و ادامه ی این حلقه ی بینهایت بیچارگی.

اینم آپ به خاطر گل روی مریم خانوم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 9:54  توسط الهام  | 

توی هفته ای که گذشت انتخابات انجمن علمی برگزار شد.حرف و حدیث و حاشیه زیاد بود.4 نفر از ورودی ما کاندیدا شده بودن که سه تاشون انتخاب شدن و متاسفانه معصومه انتخاب نشد.حیف شد. به نظر من معصومه جاش تو انجمن بود.ولی هیچ مسئله ای نیست.انشاءالله سال دیگه.بازم وقت هست.

روز سه شنبه یه سر به دبیرستانم زدم. وقتی پامو گذاشتم توی کوچه و حیاط و ساختمون دبیرستان همه ی خاطرات ریز و درشت و خوب و بد اون دوران از جلو چشمم رد شد... اون شیطنتا و بازیگوشیایی که می کردیم زنگای تفریح که عروسی میگرفتیم...دبیرایی که اداشونو در می آوردیم وفیلمشون میکردیم... قهر و آشتیا و گیس و گیس کشی های بچه ها... لو رفتن سوالای امتحان تاریخ و تحصنی که به خاطر امتحان هندسه 2 نهایی جلوی آموزش پرورش ناحیه کردیم... رفیقای اون دورانم....

نازما از دیدن من خیلی سورپرایز شدن... کلی دل و قلوه رد و بدل کردیم... دبیرامونو دیدم. همونجوری مثل 2 سال پیششون بودن... انگار تو این مدت توی اون دبیرستان آب از آب تکون نخورده بود. همه چی مثل قبل بود.ولی اونا میگفتن من خیلی تغییر کرده م.میگفتن از زمین تا آسمون با الهام اون موقع فرق کردم... نمیدونم... شاید انتظار داشتن از دیوار راست برم بالا یه جا نشستن من براشون عجیب بود!

نشسته بودیم توی دفتر که یه دختره اومد تو و به همه از جمله من سلام داد.فکرکنم میخواست پرونده شو بگیره.پیش دانشگاهی بود.اومد جلو و گفت:شما باید الهام خانوم باشید.درسته؟ گفتم:چی؟!! آره!! شما منو از کجا میشناسی؟! گفت وقتی ما اول بودیم شما سوم بودید.حتما الان داشجواید.چی میخونید؟ از من راهنمایی میخواست. میگفت چه جوری واسه کنکور درس خوندی و از اینجور حرفا... و منو بیشتر از قبل به یاد اونموقع ها انداخت. بهش گفتم واسه چی میخوای بیای دانشگاه؟ فکر کردی اینجا چه خبره؟ آش میدن؟ عروسیه؟ فکر کردی کنکورو که دادی و یه دانشگاه و یه رشته ی دهن پرکن قبول شدی و دهن همه رو سرویس کردی دیگه خرت از پل گذشته؟ فکر کردی وقتی شدی "دانشجو" به شاه میگی یارو؟ نه جونم! تازه اول بدبختی ته! چنان گرفتار میشی که روز شب نمیشه اگه به خودت و اجدادت فحش ندی. از صبح خروس خون تا اذان مغرب باید ریاضی بریزی تو سرت. باید بشینی مغزتو با تراوشات کله های پوک اون سه کله پوک (کنوث،موریس،پرات) سالاد کنی! یه موشی رو باید بندازی تو هچل خودتم باید بهش بفهمونی چه جوری خودشو نجات بده بعد احتمال اینکه حرفتو بفهمه حساب کنی و اگه مورد پسند آقا واقع شد اونوقت نمره بگیری!اصلا متوجه نمیشی که چه جوری روزا و هفته ها میگذرن چون همش باید سر کلاس و دانشکده ودرس باشی. آخرشم باید این مغز پر از ریاضی رو بپیچی لای یه پارچه ی سفید و با خودت ببری زیریه تن خاک. بهش گفتم اگه از من میشنوی درسو بیخیال شو! برو پی یه کاری که دوزار ارزش داشته باشه خودتو براش شهید کنی.برو دنبال عاشقی و عاشق پیشگی! برو ازدواج کن بچه بزرگ کن هم سرگرم میشی هم به درد جامعه میخوری...دو روز دیگه تو دوره ی پیری و کوریت بچه ت میشه عصای دستت یا فیزیک هالیدی؟ الان جوونی خوشگلی برو فکر آینده ت باش.زمان که به عقب بر نمیگرده... کاری نکن که پشیمون بشی!...........

خلاصه چنان با اعتماد بنفس اینا رو براش میگفتم که اون یه اپسیلون انگیزه ای هم که داشت دود شد رفت هوا! باز خدا بهش رحم کرد که من کلاس داشتم و عجله داشتم. اگه یه کم دیگه نصیحتش کرده بودم خودشو از دیدن طلوع فردا محروم میکرد!


+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 16:41  توسط الهام  | 

من نمیدونم چرا بعضیا همش دوست دارن کلاسای درسای عمومی شونو دودره کنن.اصلا خیلیا مثلا نیم ساعت از شروع کلاس گذشته میان سر کلاس یا یه ربع آخرمیان به خاطر اینکه یه تیک جلوی اسمشون توی لیست حضور و غیاب بخوره! یه سریا سر کلاس درس می خونن بعضیا میخوابن بعضیا اس ام اس بازی میکنن بعضیا جزوه مینویسن یا با هم حرف میزنن... بعضیا مث ما واسه هم جوک میگن و مسیج با کاغذ رد و بدل میکنن یا بعضی ها م مثل من اگه نگاشون کنی فکر میکنی غرق حرفای استاد شدن غافل از اینکه دارن سیاوش قمیشی گوش میدن!!! خلاصه وجه اشتراک همه شون اینه که هیچ کدوم به استاد گوش نمیدن! انگار استاد داره جلو آینه واسه خودش تعریف میکنه!هر کی مشغول یه کاریه! جالب اینجاست که استاد اصلا به این وضع اعتراضی نمیکنه!(حالا صد رحمت به بچه های گروه ما! بچه های سه شنبه ظهر که اصلا عروسی میگیرن سر کلاس!) واسه استاد فقط یه چیز مهمه اونم طرح سواله! جوریکه من رفتم خدمتشون که پروژه بگیرم(چون من اصلا حال و حوصله حفظ کردن و امتحان دادن ندارم و یه سری مشکلات دیگه هم دارم تازه ترم قبل هم یه پروژه ی 20 نمره ای گرفتم و واسه امتحان یک کلمه هم نخوندم...)دیدم گویا ایشون اصلا ازتحقیق و این جور سوسول بازیا خوششون نمیاد فقط یک کلام:طرح سوال! ما هم بیخیالش شدیم...خدا به خیر بگذرونه.

داشتم میگفتم که نمیدونم چرا بعضیا از کلاسای تفسیر و این لحظات پربار کمتر استفاده میکنن.یادمه یه بار کاملا اتفاقی سر کلاس استاد توجهم روجلب کرد! ایشون داشتن داستانی از امام علی تعریف میکردن که من چکیده شواینجامینویسم: ماجرا از این قرار بوده که دو تا خانوم با هم اختلاف پیدا میکنن. این دو خانوم تازه فارغ شده بودن و گویا بچه ی یکیشون دختر بوده و اون یکی پسر.این دو تا سر اینکه پسره مال کدومشونه با هم دعواشون شده بود!(یه چیزی تو مایه های فیلمای هندی) خلاصه برای حل اختلاف میرن خدمت امام علی.فکر میکنید علی چه تدبیری اندیشید؟....هیچی علی به خانومامیگه برید هرکدوم یه لیوان شیر از سینه تون بدوشید! بعد برید شیرا رو وزن کنید. هرکدوم سنگینتر بود یعنی پسره مال صاحب اون شیره!!!! تازه ایشون با نظر به اینکه خانوما اصولا لطیف تر و مهربونتر و سبکترن و آقایون معمولا خشن تر و سنگین ترن این نتیجه گیری رو توجیه کردن!!!

اون روز من هم از جمله کسایی بودم که با شنیدن این حرفا از خنده منفجر شدم ولی بعدش دلم خیلی به حال خودم سوخت.با چه انگیزه ای این درسو گرفتم...راستش تو تابستون تقریبا نصف نهج البلاغه رو خونده بودم خیلی جاهاشم متوجه نشده بودم و دلم میخواست یه نفر کمکم کنه...خیلی رو این ساعتا حساب باز کرده بودم...چی فکر میکردم و چی شد!احساس ابتذال میکنم.اون یکی دو جلسه ی اول که جوگیر بودم و به درس گوش می دادم دیدم استاد از همه چی میگه (از توبه پذیر بودن و ارحم الراحمین بودن خدا تا اعمال شرعی) غیر از علی! زنده یاد شریعتی حرف قشنگی زد:

"برادر چراغ ها را باید روشن کرد

من از تو برای طلوع بیتابترم

بگذار تا این مذهب جادو در روشنایی بمیرد تا مذهب وحی را ببینیم

چهره ی علی در روشنایی زیبا و خداییست

به من و تو -بی مذهب یا مذهبی- علی را در تاریکی نشان داده اند."

واقعا هم همینه.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 7:59  توسط الهام  |