|
گفتگوهای تنهایی
|
قبل از هرچیز باید به هم کلاسی های محترمم (اونایی که یه نمه تنبلن!) بگم که برنامه ی درسا و جزئیاتشونو توی این آدرس میتونن ببینن. راحت و بی درد سر.
اونایی که رفتن می دونن. مشهد خیلی شلوغ بود. شب و روزشم فرق چندانی با هم نداشت. هر گوشه ای از اون 60 هکتارو نگاه می کردی آدماییو میدیدی که یا در حال دعا و نمازن یا توی یه عالم دیگه سیر میکنن. پیر و جوون و نوجوون و ایرونی و غیر ایرونی…
بگذریم.
آره بابا این تابستونم آرشیو شد و درحالیکه برنامه ی ترم جدیدو به برد سلیمانی زدن بالاخره نمره های الگوریتمم اومد(صلوات بلند بفرست). و طبق معمول عده ی کثیری هم هر روز با بیل و کلنگ و تبر و قمه و ساتور و کمربند و طناب و زنجیر و تیرکمون و شمشیر و اره برقی و هفتیر و مسلسل و خمپاره و دینامیت و نارنجک و پیت نفت صف کشیدن به امید اینکه سایه ی سیدجوادی رد بشه! اونم که به این آسونیا دم به تله نمیده!
دیگه نمیدونم چی بگم فقط جا داره اینجا به خودم و همه ی کسایی که مث من نهایت استفاده رو از تابستونشون بردن و حتی یه لحظه رو به بطالت نگذروندن خسته نباشید بگم و دیگه نقطه ی پایان این اباطیلو بذارم.
یک ماهی میشد که آپدیت نکرده بودم. از مهمترین اتفاقاتی که توی این مدت افتاد گم شدن ام پی تری پلیر عزیزم درست در سالروز تولدش (۳۰ خرداد) بود. از یابنده (یا بهتره بگم سارق) گرامی هم تقاضا نمی کنیم اونو به مسوول سایت بده یا "در صندوق پستی بیندازد". حالا که انقد زرنگه که میزنه تو گوش ام پی تری پلیر ما، ببره خیالی نیس، مفت چنگش، نوش جونش فقط یادش نره قبل از اینکه به هر کامپیوتری وصلش کنه یه دور اسکنش کنه، آخه ما به وسیله مون یاد دادیم دس نامحرم افتاد کامپیوترشو بتکونه. از هر جور ویروس و کرمی که تو خاطر مبارکش بگنجه ریختیم رو اون. پس خیلی باید مواظب باشه.
هی روزگار. اینم ام پی تری پلیر ما. بهتر که رفت. توی این یه سال هر روز به اندازه ده تا خر ازش کار می کشیدم. روز می شد نیم دو جین باتری نیم قلم high quality حروم آهنگ گوش دادن می کردم. بدبخت چقدر الان خوشحاله که از دس من راحت شده. توی همه ی کافی نتای اراک یه دور جا گذاشته مش. دس هر کس و ناکسی هم افتاده بود. بدبخت بی نوا 128 مگ بیشتر ظرفیت نداشت ولی همیشه تا گوشش پر اطلاعات بود. دو سه دفه تا مرز نابودی پیش رفت. همسایه ی دیوار به دیوار مرگ شد ولی نذاشتم بمیره. زنده نگه داشتمش که دق کشش کنم. ولی حیف که فرشته ی نجاتش اجازه ی این کارو به من نداد.
ولی در هر حال امیدوارم هر جا که هست خوش و خرم باشه و اصلن نگران حال ما نباشه. ما اصلن به خاطر از دست دادنش غصه مون نشد. چون از قدیم گفتن دنبال 2 چیز هیچوقت ندو: 1- اتوبوس و 2- ام پی تری پلیر. چون یکی دیگه تو راهه.
والسلام.
دیشب چه غوغایی بود.یاد 20 سال پیش افتادم که عراق حمله کرده بود.روزی که به دنیا اومدمو یادمه.مادرم از ترس به خود میپیچید.و من با شکسپیر دس به یقه شده بودم و بین بودن و نبودن دس و پا میزدم...
غرغه در اثیر این افکار بودم که صدای گوش خراش پسر همسایه پرده ای که تازه برای گوشم دوخته بودم را از هم درید:
- شما نمیاید؟ - کجا؟ - بالا پشت بون دیگه - چه خبره؟ عروسیه؟
جواب نداد.منم برخواستم و در حالیکه زیر لب به پسر همسایه فحش می دادم رفتم بالا...پله پله تا ملاقات......به! اینجا رو! همه جمعن! مث اینکه فقط من کم بودم: بساط چایی و قلیون و بلوتوث و اینفرارد به راه - هر کی هم با خودش یه چشمه تکنولوژی آورده.از تی ان تی و سیم ظرفشویی بگیر و برو تا نارنجک و توپ و تانک و مسلسل و خیلی چیزایی که اسماشونو من بلد نبودم.پسر همسایه در حال ارضا کردن هیجانات نهفته ش بود.(چن تا تی ان تی با هم آتیش میکرد مینداخت تو یه دبه ی پلاستیکی زبون بسته) مادرم و خانومای همسایه چه آتیشی به پا کرده بودن. کمی اونورتر برادرم با یه پلاسیک زباله و چن تا چیز دیگه که تو اون تاریکی معلوم نبود مشغول ساخت بالون بود. بش خدا قوت ی گفتم و بر آن شدم که اندکی در کنار بلوتوث بازان بیاسایم.ولی گویا تنها چیزی که در اون مجلس وجود نداشت آسایش بود.
در همین اثنا صدای خوفناکی به گوش رسید. بله.آقای همسایه ی محترم ما واسه اینکه از دیگران عقب نمونه با شیشلولش یه تیر به هوا شلیک کرد.دیری نپایید که همه دورش جم شدن.منم که از بی توجهی دیگران به تنگ آمده بودم با یه حساب بندانگشتی به این نتیجه رسیدم که هرکی از خودش صدا درکنه میتونه توجه دیگران رو جلب کنه. این شد که منم از تکنولوژی ای که همرام برده بودم بهره جستم و یه صدای جیغ فرابنفش (که تازه ریخته بودم تو گوشیم) گذاشتم.و به این ترتیب همه ی نگاه ها متوجه حضور پربار من شد. و مادرم سراسیمه و در حالیکه رنگ به رخسار نداشت اومد پیش من و دیری نپایید که رنگ چهره اش از سپیدی یخبندان ترس به سرخی آتش خشم گرایید.....
خلاصه چارشنبه سوری امسالم خوشبختانه بدون تلفات گذشت و شمارش معکوس سال نو شروع شد.تنها نتیجه ای که میشه از این بحث گرفت اینه که:
انرژی هسته ای حق مسلم ماست.
هر وقت بد جور قاطی میکنم سردم میشه.به راحتی دونه های سفید رنگ رو روی بازوهام میبینم که به خاطر سرمای بدنم به وجود میاد.سوزش بازوهامم می بینم.امروز به خودم زنگ زدم و گفتم که مرده م.باور کن راس میگم.صدام صدای خودم بود.با سوزشیکه احتمالا به خاطر قرار گرفتن تو اون موقعیت وحشتناک بود.ساعتشو دقیقا نمی دونم فقط میدونم که داشتم فکر میکردم.به کی یا چی هم نمی دونم.صدای تلفن که بلند شد خوشحال شدم.با خودم گفتم احتمالا یکی از آشنایانمه.گوشی رو که برداشتم و الو رو ول کردم؛ یکی از اون ور گفت:«الو، خودتی؟»گفتم«بله،تو؟»راستش صدا انقدر واسم آشنا بود که نتونستم بگم شما! گفتم«منم خودت!» یه لحظه فکر کردم کسی منو گذاشته سر کار! پرسیدم«بله؟» گفتم:«خودت،من توام.»یک لحظه مردد موندم.بعدش تصمیم گرفتم ادامه بدم.پرسیدم«من؟» گفتم«آره.ببین تو الان مردی» به صدا دقت کردم.دیدم صدای خودمه هرچند تا حالا صدای خودمو از پشت تلفن نشنیده بودم.ولی صدا صدای من بود.گفتم:«راستش توضیحش یه کمی سخته.پس چن لحظه گوش کن تا بگم.ببین تو الان مردی و من دارم بهت خبر میدم.مهم نیس من از کجا تلفن میکنم یا اصلا تلفن کردن من توضیح دادنیه یا نه فقط بدون که تو یا در واقع من الان مردی(مردم) یا بعبارتی ما مردیم. الان چن روزه که این اتفاق افتاده.اصلا تو این فاصله تو متوجه نشدی که مردی؟» گفتم:«نه!» گفتم:«مثلا احساس نکردی که گرسنه ت نمی شه یا هر وقت بخوای میتونی بخوابی یا اینکه دیگه لازم نیس تو خواب غلط بزنی یا مثلا یادت میاد که تو این چن روز دستشویی رفته باشی؟» راس میگفتم.گرسنه م نبود.راحت خوابیدن یا دستشویی هم یادم نبود.پرسیدم«خب حالا که چی مثلا؟» گفتم«هیچی فقط می خواسم حواست باشه» گفتم«همین؟ یعنی چی؟ بالاخره این وسط باید یه چیزایی معلوم شه...» ولی از اون طرف گوشیو گذاشته بودم.