|
گفتگوهای تنهایی
|
بعد از یه غیبت 4-5 ماهه به اصرار دوستان اومدم که بهروز کنم. این مدت حرفی برای گفتن نداشتم، بیشتر داشتم فکر میکردم و مطالعه می کردم. یه کم از خودم فاصله گرفتم و از بالا به خودم و اطرافیانم و این زندگی نگاه کردم. دیدم دنیام خیلی کوچیک شده، محدود شده به چندتا چیز کوچیک مثل درس و پروژه و چند نفر انگشت شمار و همهی وقت و انرژیم داره صرف اینا میشه. تصمیم گرفتم یهکم رویهمو عوض کنم. دیدم کار سخت و پیچیدهایه ولی بهتر از اینه که عمرم بگذره و آخرش نفهمم چهجوری گذشت!
توی سال جدید فصل جدیدی از کتاب زندگی من شروع شد؛ دیدگاههای نو و احساسات تازه و قشنگ همه توی وجود من سرازیر شدن؛ اینجوری نمیتونم بگم، خودت باید توی جوش قرار بگیری که درک کنی این چند خطم به زور نوشتم چون واقعا دیگه نمیتونم با سبک الیجوجه بنویسم، اصلا «گفتگوهای تنهایی» دیگه برام به خاطرات پیوسته چون من دیگه تنها نیستم...
آرشیو این وبلاگ پر از خاطرهس، لینکا و کامنتاشم همینطور، دوست دارم همیشه بمونه هم واسه خودم و هم واسه اونایی که توی این خاطرات نقش داشتن. با یه فال حافظ ختم بخیرش می کنم:
دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش
وز شما پنهان نشاید کرد سر میفروش
گفت آسانگیر بر خود کارها کز روی طبع
سخت میگردد جهان بر مردمان سختکوش
وان گهم درداد جامی کز فروغش بر فلک
زهره در رقص آمد و بربط زنان میگفت نوش
با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام
نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش
تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی
گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش
گوش کن پند ای پسر وز بهر دنیا غم مخور
گفتمت چون در حدیثی گر توانی داشت هوش
در حریم عشق نتوان زد دم از گفت و شنید
زان که آنجا جمله اعضا چشم باید بود و گوش
بر بساط نکتهدانان خودفروشی شرط نیست
یا سخن دانسته گو ای مرد عاقل یا خموش
ساقیا می ده که رندیهای حافظ فهم کرد
آصف صاحب قران جرمبخش عیبپوش
برداشت خیلی ها از رشته ی کامپیوتر خیلی با واقعیت فرق داره، وقتی توی متن ماجرا قرار می گیری تازه می فهمی که "چی فکر می کردیم و چی شد!" فکر می کردیم کامپیوتر همین کامپیوتریه که می بینیم، یعنی یه موس، یه مانیتور، ویندوز و اکسل و پاورپوینت، و البته برنامه نویسی، بیسیک و پاسکال، اما کامپیوتر همه ی اینها بود و اینها نبود،
کامپیوتر، کامپیوتر بود!
مهندسی کامپیوتر با یه سری درس عمومی که (خوشبینانه باشیم) خیلی خیلی کم به درد یه مهندس کامپیوتر می خوره شروع می شه، مثل ریاضیات پیوسته، فیزیک مکانیک و چرندیات دیگه ای که پاس کردن هرکدومشون داستان داره...
از یه طرف دیگه، درسای برنامه نویسی و پروژه هاشون هست که تا جائیکه مایادمون میاد همه زبونای عهد بوقی آکادمیک که بیرون خیلی کم کاربرد دارن. خیلی چیزای مهم توی برنامه نویسی امروز هست که به گوش این اساتید برنامه نویسی نخورده...
میای بالاتر، همه چی میشه سخت افزاری، الکترونیک و ریزپردازنده و سیم بیار ببند... درسای اصلی شم اگه بخوام هرکدومو توی یه جمله توصیف کنم:
برنامه نویسی سی، پاسکال... فرقی نمی کنه: خوردن غذاهای تاریخ گذشته![]()
ساختمان گسسته: الفبای کامپیوتر، همه چی از اینجا شروع میشه!
ساختمان داده: از اون درسا که فقط توی عمل میشه قشنگی شونو درک کرد.
طراحی الگوریتم: همیشه منو یاد ارشد و سیدجوادی میندازه....![]()
ذخیره و بازیابی: یه مشت خزولات فسیل شده
مدار الکتریکی و الکترونیک: به قول دکترفولادی "درس ذهن خراب کن بچه های نرم افزار"![]()
شیوه ارائه: فقط می تونم بگم واسه نرم افزاریا 2 واحد شیوه خیلی کمه....
زبان: اینم مثل شیوه!
مدار منطقی: "فلسفه" ی کامپیوتر
معماری: دل و روده ی کامپیوتر!
نظریه زبانها و ماشین ها: یه مشت گردالی و خط که به کامپیوتر ختم میشه!
پایگاه داده: کلش 1 صفحه نمی شه ولی آقای رانکوهی کرده ش یه کتاب 800 صفحه ای!![]()
مهندسی نرم افزار: جون کندن برای تبدیل "ایده آل به رئال"
هوش مصنوعی: جون کندن بیخودی برای "خدا شدن"!![]()
.....
و خیلی درسای دیگه که یادم نمیاد، ولی همه ش همینه، اینا رو می نویسم واسه اونایی که می خوان پاشن بیان کامپیوتر، می خوام بدونن که مهندسی کامپیوتر، بچه بازی نیست، درسته که بدون شک بهترین رشته ی دانشگاهی از لحاظ کاره ولی سختی های خاص خودشو داره، هوش و استعداد و خلاقیت وافر می خواد، صبر و تحمل می خواد، انگیزه و پشتکار می خواد، روحیه کار تیمی و روابط عمومی قوی می خواد، از همه مهمتر، اطلاعات آپ تو دیت می خواد، برعکس خیلی از رشته ها که اگه هزارسال هم بگذره و منابع درسی و سرفصلای آموزشی شون تغییر نکنه به جایی برنمی خوره، کامپیوتر اینطوری نیست، دنیای کامپیوتر مدام در حال تغییره ولی متاسفانه اونایی که باید اینو بفهمن، نمی فهمن، و اینجوریه که کار واسه ماها خیلی سخت میشه...
یه عده می گن دانشگاه جای کسب علمه، نه مهارت، ولی من مخالفم. لااقل برای رشته های فنی دانشگاه غیر از علم جای کسب مهارته. اصلا" گیریم که این حرف درست باشه، ولی آخه چه علمی؟ در خوشبینانه ترین حالت، نصف این چیزایی که ما می خونیم چرت و پرته! اینا علم درست و حسابی هم یادمون نمیدن!
به هرحال هرکه طاووس خواهد، جور هندوستان کشد! بچه های کامپیوتر طفلکا خیلی گناه دارن، از همون ترم اول که میان دانشگاه، پروژه و درسای تخصصی میریزه سرشون، ولی با وجود این همه سرشلوغی، تفریحاتشون قضا نمیشه! همه شون یه جورایی "علی بی غم" اند!![]()
عید غدیره. خواستم روز 13 رجب از "علی" بنویسم، نشد. شبای قدرم گذشت و قسمت نشد بنویسم. چند وقت پیشم که سالروز ازدواجشون بود! بازم نشد. ولی از کنار این یکی دیگه نمی تونم بگذرم. ولادت و ازدواج و وفات یا شهادت برای هر آدم معمولی ای هست ولی جانشینی پیغمبر کار هر کس نیست. من اینجا نمی خوام حرفای تکراری بزنم و دلیل و مدرک بیارم که علی جانشین حق پیامبر بود، همین که عقل و منطق به نفع علی حکم می کنه کافیه... چیزی که باید این روزا بیشتر بهش توجه بشه این ترازو های نامیزونه...
* * *
توی ذهن هر کدوم از ما ها جمله های قشنگی هست از فیلسوفا یا مشاهیر... از فیثاغورث و دکارت و ارسطو گرفته تا حافظ و فروغ و سهراب و... خب طبیعیه، گاهی یه جمله ی قشنگ به چشمون می خوره خوشمون میاد و به خاطر میسپریمش... بازار بعضی از این جمله ها هم خیلی داغه! کافیه یه سر بری پاساژ فردوسی یا امیرکبیر. تابلوها و پوسترای رنگ وارنگ و پر رنگ و لعاب که از سرفه های خواننده های لس آنجلسی گرفته تا چرندیات و استفراغیات هرکی حس "شاعری" بهش دست داده، گذاشتن با زرق و برق و گل و بلبل و پکیجای "باکلاس" و البته قیمتای نجومی که بخری و پز بدی و کادوی تولد بدی به انگیزه ت!!! ... بگذریم...
اما خدا وکیلی اگه الان بپرسن چن تا جمله ی حکیمانه از "علی" بلدی چی جواب میدی؟
واقعا" کدوم فیلسوفی، کدوم بزرگی به اندازه ی علی حرف حساب برای گفتن داره؟ کدوم معلمی به اندازه ی علی "چگونه زیستن" درس می ده؟ واقعن با نهج البلاغه میشه زندگی کرد، نهج البلاغه برای یه زندگی سالم بسه: شرط کافیه برای "انسان بودن".
اما زیباتر از این 300 – 400 تا خطبه و نامه، حکیمانه تر از او 480 تا کلمات قصار، اون بیست و پنج سال سکوته. علی، همونی که عدالت رو معنا کرد، بعد از مرگ پیغمبر، حق مسلمش به تاراج رفت و مجبور شد 25 سال خونه نشین بشه و به خاطر مردمی که هنوز با جاهلیت خداحافظی نکرده بودن، به خاطر دین خدا سکوت کنه. علی: همونی که اسمش مو رو به تن هر مدعی ای راست می کرد، غم تنهایی و غربتش رو بین انبوه کسایی که تو حرف و روی زبون و نه از ته دل می خواستنش توی حلقوم چاه خالی می کرد... به قول دکتر شریعتی: "علی درد شمشیر را احساس نمی کند و ما درد علی را!"
امروز علی تنهاتره از اون روز، اینایی که من می بینم از کوفی ها با علی بیگانه ترن... اسم علی همه جا روی زبوناست ولی عدالتش نیست. افسوس که بین حرف و عمل تفاوت از زمین تا آسمونه...
به امید روزی که عدالت یک بار دیگه با ظهور مهدی موعود برقرار بشه. «عید غدیر مبارک»
خیلی وقت پیشا، اونموقع ها که کله م خیلی بیشتر از الان داغ بود نمیدونم توی کدوم یکی از کتابای دکتر شریعتی، این جمله ها رو خوندم:
خدایا آتش مقدس شک را چنان در من بیفروز
تا همه ی یقین هایی را که در من نقش کرده اند، بسوزد
آنگاه از پس این نوده ی خاکستر
لبخند مهراوه بر لبهای صبح یقینی شسته از هر غبار، طلوع کند.
اونموقع منظورشو نگرفتم. گفتم خدایا! ما بنده ها چه چیزایی که از تو نمی خوایم! ...
هر سال ماه رمضونا بعد از افطار بارون فیلم و سریاله که نازل میشه. امسالم به رسم هر سال یه سریالی پخش می شه تو مایه های "کمکم کن" و "او یک فرشته بود" مث سالای قبل.
داستان حکایت امتحان شدن مردیه که عشقشو از دست داده و "چرا"ی این مصیبت بزرگ آتش مقدس شک رو تو وجودش روشن کرده و بنیادشو سوزونده: شک به عدالت خدا. جسارت قشنگیه. میخواد بگه آدما چقدر راحت تسلیم شیطان می شن، شیطان به قیمت نافرمانی خدا حاضر نشد به انسان سجده کنه، عصیان کرد و رانده شد، ولی انسان چه راحت به شیطان اقتدا کرد و تسلیمش شد. انسان: اشرف مخلوقات.
من تحسین میکنم نویسنده ی این فیلمو که تشخیص داده داروی شک لازمه به آدمای بیمار امروزی تزریق بشه. آدمایی که خدا پیغمبر فقط رو زبونشونه نه توی دلشون. اونا که براشون خدا بازیچه ای شد که با آن کسب "نان" و "نام" کردند. موقع اذان صف می بندن و خم و راست می شن و از صبح تا شب هیچی نمی خورن، ولی به اندازه ی نفساشون گناه میکنن. آدمایی که تو زندگی جز خوردن و خوابیدن و تولید مثل کردن و حرف مفت زدن کار دیگه ای بلد نیستن.حافظ خوب توصیفشون کرده:
واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند چون به خلوت می روند آن کار دیگر میکنند
یقینی که «ایجاد» نشده باشه که ارزشی نداره. مث خورشید میمونه وسط روز: بودنش حس نمیشه. مبتذل و پست. اون خورشیدی قشنگه که بعد از یه شب دراز بیاد. خورشیدی که با چشمات ببینی چه جوری داره تاریکیای وجودتو روشن می کنه. اون ارزش داره.
...فکر ها را شست وشویی لازم است.
گم شدیم گر در میان خویشتن جستجویی لازم است.
نازنین ها از سیاهی تا سپیدی را سفر باید کنیم...
به امید اینکه لااقل توی این شبای مقدس به صرافت بیفتیم.
سال نو رو به شمایی که اینا رو میخونی تبریک میگم و امیدوارم روزا و شبایی پر از آرامش و برکت پیش رو داشته باشی.
نوروز رسم جالبیه. بهونه ی قشنگیه برای اینکه استارت تغییرات اساسی رو بزنی. فرصت مناسبیه که آپدیت کنی روابطتو با دیگران؛روحیاتتو؛ظاهرتو؛یا حتی وبلاگتو!
لحظه ها تلف میشن یکی یکی میرن به باد شب و روز میگذره خاطره ها می مونه به یاد
بیاین همه با هم خوش باشیم حتی یک دقیقه همین دقایق به آدم عمر بلند میده
دنیا ارزش نداره واسش اشک نریز اینو به همه تون گفتم چه درشت و چه ریز
وقت زیاده واسه اینکه رنگ غم وغصه باشی تا زنده ای تلاش کن واسه یه لحظه خوشی
راستی! 5 سال میگذره از روزی که خبر فوت اسطوره ی سینمای ایران عرق سردی رو روی پیشونیا نشوند:محمدعلی فردین؛ یادش گرامی.
خب،آپدیت کردم.حالا برم پی کارم.سیزده بدر خوش بگذره به همه
میگم دس به کی برد شدنم حس و حال می خوادها!![]()
ترم جدید شروع شد.آغاز نبردی دیگر رو گرامی میداریم.(خان چهارم).
}( void zendegi ( omr
;you = daneshjoo
}( for ( int e = 1 ; e != lisans ; ++e
;int i = now
}( while ( i < binahayat
;emrooz [ i ] = dars
( if ( you pass your lesson
;break
else
;++i
{
for// {
heh! taze avvaleshe//
now you are a computer engineer//
}( switch ( you
;case "allaf" : you should marry
;case "bikar" : you should make child
;case "avizoon" : you should die
{
zendegi// {
زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست.
هر کسی الگوریتم خود نویسد و از صحنه رود. صحنه پیوسته به جاست.
خرم آن الگوریتمی که درست پیاده سازی شود و خروجی مطلوب دهد.....
آقا خودش خوب میدونه، که ما اونو از رودخونه، درش اوردیم بیرون اوردیم اوردیمش توی خونه.
حالا پاشو حالی بکن، برقص و خوشحالی بکن، مانند ما شو، بشین و پاشو، حالا که کبکت میخونه...
....
خودم میدونم که یه روزی خوب میشم ولی برام دعا کنید.
14 فوریه رو خارجکیا میگن روز عشق.اونا روز خاصی رو تو تقویماشون به عشق اختصاص دادن ولی ما ایرونیا که فرهنگمون پره از رسم و رسوم، این یه قلمو نداریم و چقدر حیفه که نداریم.توی تقویم ما برای هر چی به فکرت برسه یه روز اختصاص دادن غیر از عشق.اینم از جمله ی چیزاییه که ما از بیگانه ها باید تقلید کنیم.(علتشم فقط اینه که ما اصولن به شادیا به اندازه ی مصیبتا اهمیت نمیدیم.ما مثلن شهادتا رو تعطیل رسمی اعلام میکنیم و ولادتا رو نه.) یادمه پارسال فرزاد حسنی توی مجموعه ی کوله پشتی میگفت اونا ولن تاین دارن؟خیالی نیس ما هم لیلة الرغائب داریم! (شب آرزوها) اینش خنده دار بود که امریکایی رو بیگانه میدونست ولی عربی رو بیگانه نمیدونست.
حالا اگه از یه بعد دیگه به قضیه نگاه کنیم میبینیم این ولنتاین بازی و عشق و عاشقی 14 فوریه روی کار و کاسبی بعضیا خیلی تاثیر میذاره.در کل 14 فوریه روز پرباریه برای پاساژا،سینماها،گل فروشیا،کافی شاپاورستورانا یا حتی کافی نتا و اصلن مخابرات! کافیه امروز یه سر به پاساژ فردوسی بزنی. ماشالله جمعیت ما که اکثرن جوونن.جوونا هم که اکثرن عاشق پیشه ان! عاشقا هم که اکثرن از بند عقل آزادن یعنی از پول خرج کردن (اونم واسه ولنتاین)دریغ نمیکنن.با یه حساب سرانگشتی میشه نتیجه گرفت که اونی که 2 متر مغازه تو فردوسی داره نونش از پارو بالا میره.یعنی منظورم اینه که پولش تو روغنه.(تازه قد گردن باباشم ازت پول میگیره)یا مثلن اونی که 2 متر مغازه آب هویج فروشی داره وقت نداره عرقشو خشک کنه.(حالا دوباره تو بشین ریاضی بریز تو سرت: بشوی اوراق اگر همدرس مایی که علم عشق در دفتر نباشد )
لب کلام نتیجه های اجتماعی و اخلاقی ای که میشه ازین بحث گرفت میشه توی این موارد خلاصه کرد:
1- قبول کنیم که باید توی تقویممون یه تجدید نظر اساسی بشه.(توسط من البته.)
2- تا 14 فوریه حتمن یکی رو واسه خودتون دس و پا کنید که سرتون بی کلاه نمونه و مث ما دلتون نسوزه.
3- ز من بنیوش و دل در شاهدی بند که حسنش بسته ی زیور نباشد
4- توصیه میشه جوونا افسار کیف پولشونو به شدت در دست داشته باشن.(یه آن غفلت=یه عمر لعنت)
5- لیسانس میسانسو بی خیال.طبق قضیه حمار! (رجوع شود به هندسه دبیرستان)
6- Life without love = Fifty without five
روز عشق شاد باد ![]()
![]()
![]()
عشق يعني با تو خواندن از جنون عشق يعني سوختنها از درون
عشق يعني سوختن تا ساختن عشق يعني عقل و دين را باختن
عشق يعني دل تراشيدن ز گل عشق يعني گم شدن در باغ دل
عشق يعني تو ملامت کن مرا عشق يعني مي ستايم من تو را
عشق يعني در پي تو در به در عشق يعني يک بيابان درد سر
عشق يعني با تو آغاز سفر عشق يعني قلبي آماج خطر
عشق يعني تو بران از خود مرا عشق يعني باز مي خوانم تو را
عشق يعني بگذري از آبرو عشق يعني کلبه هاي آرزو
عشق يعني با تو گشتن هم کلام عشق يعني انتظار يک سلام
عشق يعني دستهايي روبه دوست عشق يعني مرگ در راهت نکوست
عشق يعني شاخه اي گل در سبد عشق يعني دل سپردن تا ابد
عشق يعني سروهاي سر بلند عشق يعني خارها هم گل کنند
عشق يعني تو بسوزاني مرا عشق يعني سايه بانم من تو را
عشق يعني بشکني قلب مرا عشق يعني مي پرستم من تو را
عشق يعني آن نخستين حرفها عشق يعني در ميان برفها
عشق يعني ياد آن روز نخست عشق يعني هر چه در آن ياد توست
عشق يعني تک درختي در کوير عشق يعني عاشقاني سر به زير
عشق يعني بگذري از هفت خان عشق يعني آرش و تير و کمان ....
خب. صدق الله العلی العظیم.
اینم پرونده ی ترم سه ی ما که امروز با تحویل پروژه ی آمار بسته شد. میخاسیم بعد از آخرین امتحان یه نفس راحت بکشیم ولی امان از دست بعضی اساتید که تعطیلات رو زهرمار آدم میکنن. ترم سه هم به خاطره ها پیوست. به این ترتیب من که تا چندی پیش یک ترم صفری بیش نبودم الان احترامم واجبه.(مواظب حرف زدنت باش.)
ترم 3 ی ما که تموم شد؛ سال 85 هم تا تقریبن یک ماه و نیم دیگه تموم میشه. به بقیه ش کار ندارم؛ وقتی به اونچه از امسال گذشته نگاه میکنم، میبینم آمارمرگ و میر امسال سرسام آور بوده، همین دیروز خبر مرگ همسایه ی سابقمونو شنیدم که پاهام به زمین چسبید! کسایی میمیرن که اصلن فکرشم نمیکنی. این بابا (که حدود 50 سالش بوده) کلی مال و منال جمع کرده بود. ثروتی که هیچوقت ازش استفاده نکرد. وقتی میری تو بعرش میبینی وقتی زندگی آدم به یه نفس بنده؛ وقتی از یه دقیقه بعدت خبر نداری؛ وقتی انقد راحت و بیصدا و بیچاره تسلیم مرگ میشی؛ این حرص زدنا واسه چیه؟ چرا واسه آباد کردن فردایی که ممکنه واسه تو تعریف نشده باشه خودتو فنا میکنی؟ چرا الانتو فدای آینده ت میکنی؟ چرا آسایشتو میدی که وسایل آسایشتو به دست بیاری؟
من نمیخام بحث فلسفی را بندازم. ولی خداییش دید آدم نسبت به مرگ خیلی تو زندگیش تاثیر میذاره.کما اینکه دید آدم نسبت به آینده روی رفتار فعلیش اثر قابل توجهی داره. به نظر من مرگ یعنی آخر خط. آخر خط هر کسی توی این دنیا. نمیدونم دنیای دیگه ای وجود داره یا نه. با این تعریف و با علم به این که معلوم نیس کی چه موقع میمیره، خیلی چیزا ارزششون کمرنگ میشه. مثلن همون ثروت تلمبار کردن بعضیا.
این میون مسئله ی دیگه ای که هست ترس از مرگه. دیدی بعضیا چقدر جون عزیزن؟:
- به جون خودم (مثلن) فلان کتابو ندارم.
یا مثلن این:
- به جون تو ندارم.
- جون خودتو قسم بخور چرا از جون من مایه میذاری؟!
کسی که جونش براش عزیز باشه از مردن میترسه. مثالای دیگه شم فراوونه. حتمن شنیدی عبارتایی مثل "دور از جون" یا این تیریپ تعارف جات: "ایشالا هرچی خاک اون خدا بیامرزه عمر شما باشه"!!! یا مثلن این:خطر مرگ!!! شاید داستان هارون الرشیدم به گوشت خورده باشه که خواب دیده بوده دندوناش ریخته. دو نفر خوابشو تعبیر میکنن. اولی میگه: "همه ی نزدیکانت قبل از تو میمیرن." دومی میگه: "عمر تو از عمر همه ی نزدیکانت طولانی تره." هارون الرشید به دومی 100 لیر جایزه میده و دستورمیده اولی رو 100 تا شلاق بزنن!!!![]()
آخه نمیدونم جونی که اختیارشو نداری چه ارزشی داره؟(بر من و تو در اختیار نگشاده ست) میدونم که اون بابا (همسایه مون) شاید یه اپسیلونم به فکرش خطور نمیکرده که قراره از فلان تاریخ به بعد نباشه. شاید اگه میدونست خیلی کارا رو نمیکرد.(و به جاش خیلی کارای دیگه رو میکرد.) به قول گوگوش: آدم خیلی حقیره - بازیچه ی تقدیره - حتا خود تولد - آغاز راه مرگه - حدیث عمر و آدم - حدیث باد و برگه...
با این اوصاف اگه آدم از هر لحظه ی بودنش استفاده مثبت کنه دلیلی برای ترسیدن از مرگ باقی نمیمونه. باز به قول زنده یاد شریعتی:
خدایا! به من زیستنی عطا کن که در لحظه ی مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم.
مرگ به قول قدیمیا شتریه که در خونه ی هر بنی بشری میشینه. پس چه بهتر که تا وقتی هستی خوش باشی مثل علی بی غم.![]()

پرسیدن تو که الهامی چرا نوشتی علی بی غم؟ علی بی غم صرفن یه لیبله که من واسه خودم انتخاب کردم.فک کنم هر کی این وبلاگ منو بخونه بگه این بابا عجب دل خوشی داره! رو این حساب اسمشو گذاشتم علی بیغم به یاد نقش زنده یاد فردین توی فیلم گنج قارون.
اگه زیادی ساده ست شرمنده ام. من بیشتر رو نوشتن زوم میکنم تا زلم زیمبو آویزون کردن. قبلنم گفتم.من یه توتم دارم، یه قلم، که این دفترای سبزو باهاش مینویسم. اینا حرفای منن؛ گفتگوهای تنهایی، "حرفهایی که اگرگوشی بود می گوییم." و گهگاهی دو خط شعری که گویای همه چیزست و خود ناچیز...کم و کاستیاشو به بزرگواری خودتون فاکتور بگیرید.
امروز یه آهنگ آپ کردم که قدیمیه؛ کیفیتش عالی نیست ولی خیلی قشنگه. اگه آهنگای سنگین گوش میدی حتمن دانلودش کن.من از طرف خودم تقدیمش میکنم به رفیق خوبم باران دوست داشتنی وفادار و بامرام
من از صدای بارون از دل موج دریا
من از نهایت شب همه شبای یلدا
من از نسیم عاشق از نفس دقایق
من از سکوت ساحل زمزمه های باطل
اسم تو رو شناختم همیشه از تو گفتم...
توی فرهنگ ما ایرونی ها رسم و رسومای زیادی وجود داره.مثلن دیدوبازدیدای نوروز؛ یا همون شب یلدا که چن وقت پیش بود...این روزا هم مصادف بود با دهه ی اول محرم و واقعه ی شهادت امام حسین و یارانش.از یه جهت وقتی به قضیه نگاه میکنی میبینی واقعن رسم و رسوم محضه.یعنی این مراسمی که هرسال این موقع انجام میشه تحت عنوان عزاداری وقتی به عمقش نگاه میکنی میبینی فرسنگها از مسیر اصلیش منحرف شده.همه ی ما دسته ها و هیئتایی که با هدف عزاداری امام حسین دایر میشن دیدیم.هیئتا در درجه ی اول پاتوق جقله های توی رنج 7 تا 15 سالن.در درجه ی دوم هیئتا اجتماعی از جوونکای ژیگولی کرده ای ن که اگه بری تو نخشون میبینی حدود نود و نه درصد از cpu usage شون مربوطه به پردازش دخترای سرخاب سفیداب کرده ای که در فاصله ای نه زیاد دور مشغول تماشای این جمعیت عاشقان حسینن.نهایتن تک و توک افرادی رو میشه پیدا کرد که سن و سالی ازشون گذشته و از ظاهرشون معلومه که واسه عزاداری اومدن... اصلن بذار یه پله بریم عقب تر.به نظر من خود مفهوم عزاداری سنخیت چندانی با واقعه ی عاشورا نداره. واقعن عزاداری واسه چی؟ واسه شهادت حسین علیه السلام؟ مگر نه اینکه شهادت مدینه ی فاضله ی همه ی اوناییه که این روزامشکی میپوشن؟ اصلن مگه آخر خط هر آدمی تو این دنیا مرگ نیس؟....کاش توی روزگاری که مردم به اندازه ی کافی واسه خودشون مشغله ی فکری و ناراحتی های روحی دارن این مسائل دیگه به دپرسی مردم دامن نمیزد.کاش مردم ما قبول میکردن که هدف امام حسین این نبوده که ملت 14 قرن و چه بسا بیشتر به خاطر حرکت و قیام اون محرم رو عذاداری کنن و توی سر و سینه ی خودشون بکوبن. کاش اونایی که هر سال بانی این مراسمااند آگاهی مردم رو نسبت به امام حسین و قیامش بیشتر میکردن که هم مردم از کار امام حسین درس بگیرن و اینجوری تو ذهنشون بمونه هم برای باورای دینی مردم ارزش گذاشته بشه.
