تبليغاتX
elijooje
گفتگوهای تنهایی

بازم ترم تموم شد!!! با وجود این همه درس و پروژه، باز نمی شه از وبگردی گذشت. می دونم که خیلی ها مثل من نیستن. اگه شرایط ترافیکی منو داشتن شاید دیگه یادشون می رفت که یه وبلاگی هم دارن...
اون شعر قبلی که سورسشو پرسیده بودید از دفتر اول سهراب سپهری بود، (البته به ظاهرش نمی خوره چون شعرای قافیه دار سهراب زیاد مطرح نیستن) اینم از فریدون مشیری، به نظرم قشنگ اومد:

موج، مي آمد، چون كوه و به ساحل مي خورد !

از دل تيره امواج بلند آوا،

كه غريقي را در خويش فرو مي برد،

و غريوش را با مشت فرو مي كشت،

نعره اي خسته و خونين ، بشريت را،

به كمك مي طلبيد :

آي آدمها ...

آي آدمها  ...

ما شنيديم و به ياري نشتابيديم !

به خيالي كه قضا،

به گماني كه قدر، بر سر آن خسته ، گذاري بكند !:

" دستي از غيب برون آيد و كاري بكند "

هيچ يك حتي از جاي نجنبيديم !

آستين ها را بالا نزديم

دست آن غرقه در امواج بلا را نگرفتيم،

تا از آن مهلكه - شايد - برهانيمش،

به كناري برسانيمش ! ...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 19:54  توسط الهام  | 


دیرگاهیست در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است
بانگی از دور مرا می خواند
لیک، پاهایم در قیر شب است

نقش هایی که کشیدم در روز
شب ز راه آمد و با دود اندود
طرح هایی که فکندم در شب
روز پیدا شد و با پنبه زدود

دریگاهیست که چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است
جنبشی نیست در این خاموشی:
دستها، پاها در قیر شب است.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 12:50  توسط الهام  | 


یادمه توی درس نظریه زبانها، استادمون (یادش به خیر) داشت درخت فلسفه رو توضیح میداد، وقتی رسید به برگاش گفت برگ اینجا یعنی هنر، چیزی که زیبایی و طراوت درخت به اون بستگی داره، برگ درخته که تنفس رو واسه آدما راحت می کنه، دیدم راست میگه! واقعا" توی این زندگی نکبتی اگه گاهی یه قلم کاغذ دم دستم نباشه و بر قفس تنهایی خود نقشه ی مرغی نکشم دق می کنم....
مردم همیشه هنر رو دوست داشتن، ما قدیما یه رادیو ضبط درب و داغون داشتیم، از اونا که توی بیشتر خونه ها بود... حالا سالها می گذره از اون روزا و تا قبل از اینکه این واکمنای سونی کیفیت آهنگ خوندنشونو به رخ اون ضبطای درب و داغون بکشن و پلیرای صداخفن مث نقل و نبات توی خیابونا دست بچه های 7-8 ساله پیداشه، کسی چه می دونست یه روز انقدر موسیقی محبوب باشه و همه یا دنبال ساز نواختن باشن یا خوانندگی یا آهنگسازی و غیره و کسی چه می دونست که یه روز بچه ی همسایه مون که تا همین دو-سه سال پیش با قاقالیلی هاش توی کوچه بازی می کرد، امروز بیاد کاست بده بیرون و از این حرفا.... الان دیگه خیلی از صداها و آهنگا و شعرا تکراری اند ولی  هنوزم گاهی می شنویم صداهای جدید و ابتکارای جدید، مثل اون بابایی که یه سری آت و آشغال و حلبی پاره به خودش وصل کرده بود، وقتی حرکت می کرد از برخوردشون به هم یه آهنگ جالب تولید می شد! اینو میگن خلاقیت!  هنر از خلاقیت آدما سرچشمه می گیره و آدما از این نظر هرگز با هم برابر نیستن، به همین خاطره که دنیای هنر هیچوقت اشباع نمی شه.
همون استادمون می گفت میوه های درخت، میشن علوم و تکنولوژی و چیزایی که نهایتا" به ما میرسه. بنابراین برگ واسه درخت لازمه، اگه برگ نباشه میوه معنی نداره.
واقعا" اگه هنرو از این زندگی حذف کنیم، چی میمونه؟ کسی می تونه نفس بکشه؟!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 22:41  توسط الهام  | 

 

کتاب "شما عظیم تر از آنی هستید که می اندیشید" رو می خوندم. از اون دسته کتاباست که تیکه ها و جمله های قشنگ رو کنار هم جمع کرده. خوندنشو توی این تعطیلات به همه توصیه می کنم:

 

"... روزی فرا خواهد رسید که جسم من آنجا زیر ملافه سفید پاکیزه ای که چهار طرفش زیر تشک تخت بیمارستان رفته است قرار می گیرد و آدم هایی که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از کنارم می گذرند.

آن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگیم به پایان رسیده است. در چنین روزی تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با استفاده از دستگاه زندگیم را به من برگردانید و این را بستر مرگ من ندانید؛ بگذارید آن را بستر زندگی بنامم و بگذارید جسمم به دیگران کمک کند که به حیات خود ادامه دهند.

چشمهایم را به انسانی بدهید که هرگز طلوع آفتاب، چهره نوزاد و شکوه عشق را در چشمهای یک زن ندیده است. قلبم را به کسی بدهید که از قلب جز خاطره دردهای پیاپی و آزار دهنده چیزی به یاد ندارد. خونم را به نوجوانی بدهید که او را از تصادف ماشین بیرون کشیده اند و کمکش کنید تا زنده بماند و نوه هاش را ببیند. کلیه هایم را به کسی بدهید که زندگیش به ماشینی بستگی دارد که هر هفته خون او را تصفیه می کند.

استخوان هایم، عضلاتم، تک تک سلول هایم و اعصابم را بردارید و راهی پیدا کنید که آنها را به پاهای یک کودک فلج پیوند بزنید. هرگوشه از مغز مرا بکاوید، سلول هایم را اگر لازم شد بردارید و بگذارید به رشد خود ادامه دهند تا با کمک آنها پسرک لالی بتواند با صدای دو رگه فریاد بزند و دخترک ناشنوایی زمزمه باران را روی شیشه اتاقش بشنود.

آنچه را که از من باقی می ماند بسوزانید و خاکسترم را به دست باد بسپارید تا گلها بشکفند. اگر قرار است چیزی از وجود مرا دفع کنید، بگذارید خطاهایم، ضعف هایم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفع شوند. گناهانم را به شیطان و روحم را به دست خدا بسپارید و اگر گاهی دوست داشتید یادم کنید، عمل خیری انجام دهید یا به کسی که نیازمند شماست، کلام محبت آمیزی بگویید. اگر آنچه را که گفتم برایم انجام دهید همیشه زنده خواهم ماند..."

 

خدایا! مرا وسیله ای برای صلح و آرامش قرارده.

بگذار هرجا تاریکی است، روشنایی و هرجا غم جاری است، شادی نثار کنم.

بگذار به جای اینکه دعا کنم تا از خطر ایمن باشم، بی مهابا به مصاف آن روم.

بگذار به جای اینکه برای تسکین دردم التماس کنم، توانایی غلبه بر آن را داشته باشم.

بگذار به جای اینکه نگران خود باشم، دل به صبری ببندم که آزادی ام را نوید می دهد.

عطایی کن تا رحمت تو را نه تنها در موفقیت هایم، بلکه در شکست هایم نیز، احساس کنم.

توفیقم ده که بیش از طلب همدردی، همدردی کنم و پیش از آنکه مرا بفهمند، دیگران را درک کنم.

زیرا در عطا کردن است که می ستانیم و در مردن است که حیات ابدی می یابیم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 16:36  توسط الهام  | 

از آخرین باری که آپ کردم دو ماهی میگذره. بعد از به قول دوستان «تعطیلات میان فرجه» سانس دوم امتحانات شروع شد و هنوز جوهر آخرین امتحانم خشک نشده بود که امام رضا منو "طلبید" و خبر آوردن که فردا ساعت 8  صبح باید ایستگاه راه آهن باشم. و خلاصه این مدت مشهد بودم... اگرم دیدید نیومدم به خاطر این بود که حرفی نداشتم. الانم ندارم! فقط اومدم اظهار وجود کنم! انشالله در اسرع وقت از خجالت دوستانی که گاه نوشته های ما رو می خونن در میایم. یا علی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 10:30  توسط الهام  | 

پرنده های قفسی            عادت دارن به بیکسی

عمرشونو بی همنفس      کز می کنن کنج قفس

نمی دونن سفر چیه         عاشق دربدر کیه

هر کی بریزه شاهدونه       فکر می کنن خداشونه

یه عمره بی حبیبن           با آسمون غریبه ن

این همه نعمت اما            همیشه بی نصیبن

نمی دونن به چی میگن ستاره       نمی دونن دنیا کیا بهاره

چمی دونن عاشق می شه چه آسون         پرنده زیر بارون

 

قفس به این بزرگی           کاشکی پرنده بودم

مهم نبود پریدن    ولی برنده بودم

فرقی نداره وقتی          ندونی و نبینی

غصه ت  میگیره  وقتی  می دونی  و  می بینی

 

 

پانوشت:

اگه یه خواننده ی درست و حسابی تو تاریخ موسیقی ایران داشته باشیم شک نکنید که اون سیاوش قمیشیه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 21:58  توسط الهام  | 

حرف هایی هست برای "گفتن"

که اگر "گوش"ی بود؛ می گوییم.

و حرفهایی هست برای "نگفتن"

حرف هایی که هرگز سر به «ابتذال گفتن» فرود نمیآرند

حرف های شگفت، زیبا و اهورایی همین هایند

و سرمایه ماورایی هرکس به اندازه حرفهاییست که برای "نگفتن" دارد...

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 16:16  توسط الهام  | 

 

 

بوبکر شبلی۱ در غلبات وجد خویش گفت: "بار خدایا! فردا همه را نابینا برانگیز تا جز من تورا کسی نبیند." باز وقتی دیگر گفت: "بار خدایا! شبلی را نابینا انگیز، دریغ بود که چون من تو را ببیند."

آن سخن اول غیرت بود بر جمال از دیده ی اغیار و آن دیگر غیرت بود بر جمال از دیده ی خود؛ و در راه جوانمردان این قدم از آن قدم تمام تر و عزیزتر.

 

از رشک تو بر کنم دل و دیده ی خویش     تا اینت نبیند و نه آن داند پیش

 

گل بهشت در پای عاشقان خار است. جویندگان حق را با بهشت چه کار است؟ طاعت به امید بهشت مزدوریست. مزدوری از دوستی دوری ست.۲

 

در هــوایت  بیـــــقرارم  روز  و  شب        سر ز پایـــت بر نــدارم  روز و شب

روز وشب را همچو خود مجنون کنم         روز وشب راکی گذارم  روز و شب

جان و دل از عاشقان می خواستند         جان و دل را میـسپارم  روز و شب

تا  که عشــقت  مطـربـی آغاز  کرد          گاه  چنــگم  گاه  تارم  روز و شب

ای  مهــار عاشــقان در  دســت تو         در  مــیان ایـن  قـطـارم  روز و شب

تا  بنگــشــایم  ز  قنــــدت  روزه ام         تا  قیــامت   روزه  دارم  روز و شب

چون ز خـوان  فضـل روزه  بشـکنـم          عید  باشـــد  روزگــارم  روز و شب

زان شبی که وعده کردی روز  وصل        روز و شب را میشمارم  روز و شب

بسکه کشت مهرجانم تشنه است

ز  ابر  دیده  اشـک بارم  روز و شب

 


1- شبلی (shebli) عارف قرن سوم هجری بود که همه ی ثروتش رو در راه خدا انفاق کرد.

2- و به فرمایش حضرت علی (ع): "آنکه خدا را به طمع بهشت می‌پرستد٬ تاجر است و آنکه خدا را از ترس جهنم می‌پرستد٬ برده است. آزادگانند که خدا را چون شايسته‌ی پرستش است میپرستند."

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 18:26  توسط الهام  | 

حال و هوای این پست یه کم بیشتر از یه کم با نوشته های دیگه م فرق داره. یه اتفاقی افتاد که فکر کردم نوشتنش خالی از لطف نیست.

بین آدما لااقل از بین اطرافیانم خیلی کم بودن آدمایی که مثل من به یاد مرگ باشن، گاهی واقعن ناامید می شدم. به قول اون شاعر که میگفت:

چون شبنم فتاده به چنگ شب حیات    در آرزوی سرزدن آفتاب مرگ... من همون شبنم بودم... بارها و بارها از این زندگی سیر شدم و درونم پر شد از بی انگیزگی و نخواستن...

تا اینکه....

دیشب خواب عجیبی دیدم. خواب دیدم قرار بود بمیرم. خودم توی قبر رفتم و به شونه ی راست خوابیدم. یه زن مشکی پوش که انگار مسیحی بود بالای سرم روی زمین نشسته  بود و یه بچه هم کنار قبر نشسته بود. یهو زن به بچه یه دستوری داد و بچه هم دسته ی یه وسیله ی عجیب غریبی رو پایین کشید و پلکای من به شدت بی اختیار خودم بسته شد. فهمیدم که دیگه همه چی تموم شده. انگار در تابوت بودکه بسته میشد. فشاری حس کردم. از همه طرف. فشار هر لحظه بیشتر می شد.  ذره ای نمی ترسیدم. انگار خودم خواسته بودم. ولی داشتم له می شدم. نفسم حبس بود ساکت و تسلیم بودم. همه ی وجودم که دیگه داشت تبدیل به عدم می شد پر بود از پشیمونی. تو این وضع این جمله ها به سرعت از فکرم و دلم رد می شد:

چقدر زود... نه... میخوام برگردم... خدایا یه فرصت دیگه... میدونم که آخرش اینه ولی خیلی زوده خیلی... یه فرصت دیگه... میخوام برگردم....

احساس کردم فشار کمتر شد. دونستم که خدا حرفامو فهمیده و خواسته ی منو اجابت کرده. فشار هر لحظه کمترمیشد. کمتر و کمتر....

به جسمم که بی حس و بی حرکت، خوابیده به شونه ی راست، رو تخت افتاده بود برگشتم. بیدار شدم ولی چشمام هنوز بسته بود. هیچ حسی نداشتنم. چند دقیقه گذشت تا تونستم بدنمو حرکت بدم. یه کم جا به جا شدم. هوا داشت روشن می شد.

همه ی وجودم پر بود از شکر و امید.

 

خوش آمد گل و زان خوشتر نباشد ... که در دستت به جز ساغر نباشد

زمان خوش دلی  دریاب  دریاب  .... که  دائم  در صدف  گوهر  نباشد

غنیمت دان و می خوردر گلستان ..... که  گل تا هفته ی  دیگر  نباشد

بیا ای شیخ و از غم خانه ی ما ...... شرابی خور که در کوثر نباشد

بشوی اوراق اگر هم درس مایی ..... که علم عشق در دفتر نباشد

ز من بنیوش و دل در شاهدی بند .... که حسنش بسته ی زیور نباشد

شرابی بی خمارم بخش یارب ...... که با وی هیچ دردسر نباشد

کسی گیرد خطا بر نظم حافظ

که هیچش لطف در گوهر نباشد

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 22:40  توسط الهام  | 

طرحي از يک زندگي


1312 تولد، دوم آذر ماه
1319 ورود به دبستان ابن يمين
1325 ورود به دبيرستان فردوسي مشهد
1327 عضويت در کانون نشر حقايق اسلامي
1329 ورود به دانشسراي مقدماتي مشهد
1331 اتمام دوره ي دانشسرا و استخدام در اداره ي فرهنگ مشهد/بننيان گذاري انجمن اسلامي دانش آموزان/شرکت در تظاهرات خياباني عليه حکومت موقت قوام السلطنه و دستگيري کوتاه مدت
1332 عضويت در نهضت مقاومت ملي
1333 گرفتن ديپلم ادبي و انتشار ترجمه«نمونه aهاي عالي اخلاقي» اثر کاشف الغطا
1334 انتشار کتاب هاي "ابوذر غفاري" و "تاريخ تکامل فلسفه" و ورود به دانشکده ادبيات مشهد
1336 دستگيري به همراه 16 نفر از اعضاي نهضت مقاومت در مشهد
1337 فارغ التحصيل از دانشکده ي ادبيات با احراز رتبه ي اول/ازدواج با يکي از همکلاسان خود به نام "بي بي فاطمه شريعت رضوي"در 24 تير ماه
1338 اعزام به فرانسه با بورس دولتي/تولد اولين فرزندش به نام "احسان"/پيوستن به سازمان آزادي بخش الجزاير
1339 بردن همسر و فرزندش به فرانسه/زنداني شدن در پاريس به دليل مبارزاتش در راه آزادي الجزاير
1340 همکاري با کنفدراسيون دانشجويان ايراني جبهه ي ملي نهضت آزادي و نشريه "ايران آزاد"
1341 مرگ مادر/تولد دومين فرزندش "سوسن"(زري)/آشنايي با افکار "فانون" نويسنئه ي انقلابي/آشنايي با ژان پل سارتر
1342 تولد سومين فرزندش"سارا"/اتمام تحصيلات و اخذ مدرک دکتراي تاريخ و گذراندن کلاس هاي جامعه شناسي
1343 بازگشت به ايران و دستگيري در مرز و انتقال به زندان قزل قلعه/از شانزدهم شهريور انتصاب مجدد در اداره فرهنگ
1344 انتقال به تهران به عنوان کارشناس بررسي کتب درسي
1345 استادياري رشته ي تاريخ در دانشگاه مشهد
1347 آغاز سخنراني هايش در حسينيه ي ارشاد و دانشگاه ها و انتشار کتاب هاي "اسلام شناسي" و مجموعه آثار شماره 30:از هجرت تا وفات
1350 تولد چهارمين فرزندش "مونا"(مهراوه)
1351 تعطيل حسينيه ارشاد و ممنوعيت سخنراني او
1352 معرفي خود به ساواک و 18 ماه زندان انفرادي در کميته ي شهرباني
1354 خانه نشيني و آغاز زندگي سخت در تهران و مشهد
1356 هجرت به اروپا و شهادت (56/3/29)

شمع

مي خوام از بزرگ مردي بنويسم که به نظر خودم بلندترين قله هاي انسانيت رو فتح کرده بود.
نوشتن اين مطلب اينجا به مناسبت سي امين سالگرد شهادت انسانيه که نمونه ش توي تاريخ کم پيدا ميشه.
آشنايي من با دکتر شريعتي به 4 - 5 سال پيش برميگرده.يادمه وقتي براي اولين بار چند صفحه از کتاب « گفتگوهاي تنهايي » رو خوندم ديگه نتونستم زمين بذارمش.تابستون بود و ذهن تشنه اي داشتم که حرفاي شريعتي رو طلب مي کرد.نميدونم چند بار خوندمش ولي به قدري با زبونش و با حرفاش احساس راحتي مي کردم که انگار سالها بود که ميشناختمش. هنوزم که هنوزه معتقدم که شريعتي خداي بيانه.اون با همين کلمات کثيفي که توي دهن همه ميچرخه معجزه ميکنه.شايد اگه مقاله ي "آدمها و حرفها" يا "دوست داشتن از عشق برتر است" از کتاب «کوير» رو خونده باشي تو هم به اين نتيجه رسيده باشي.بگذريم.
همه از اسلام ميگن؛ شريعتي هم از اسلام ميگه.وقتي بعضيا از دين حرف ميزنن دوست داري زودتر تمومش کنن! اصلا از دين زده ميشي.اما وقتي شريعتي از علي ميگه، وقتي شريعتي از فاطمه ميگه تازه ميفهمي فاطمه کي بوده. به قول شهريار:
به علي شناختم من به خدا قسم خدا را
ولي حيف که بيداري و آگاهي توي اين مملکت مثل اون چيزاست که بايد درپستوي خانه نهانشون کرد.اگه مثل شريعتي بخواي يه سريا رو از اسارت حماقت در بياري به سرنوشتي دچار مي شي که اون دچار شد: شکنجه،زندان،تبعيد،قتل...
ولي نشد که روبروي وضوح کبوتران بنشيند    و رفت تا لب هيچ     و پشت حوصله ي نورها دراز کشيد ...
و اکنون تو با مرگ رفته اي و من،اينجا،تنها به اين اميد دم ميزنم که با هر نفس گامي به تو نزديک تر مي شوم و ...
                         ...اين زندگي من است.

کاش کمي بيشتر مي ماندي تا چشماني که از ديدار تو محروم شد بي نياز ميکردي.کاش حضورت در تاريخ جاودانه بود تا هيچوقت حقيقت قرباني مصلحت نمي شد و کاش مردم پست زمانه با رفتن تو مجال خودنمايي نمي يافتند.
دلم مي سوزد از اين نامردي ها؛ از اين همه ظلم و ستمي که به جانشين خدا روي زمين مي شود. انسان بودن و انسانيت مثل تو در دل خاک جاي گرفت و به جايش تزوير و رياکاري و ظلم و سکوت آمد.ديگر از مهرباني خبري نيست؛ از آنهمه عشقي که تو به ايران و ايراني داشتي...
بعد از تو که بي شک از همان فرستاده هاي خدا بودي براي هدايت مردم، کسي نيامد که دست شاگردانت را بگيرد و توان بودن و ادامه دادن در وجودشان نهد.بعد از تو تنها مانديم با يک دنيا حسرت و درد.با يک دنيا غم و دلتنگي...
به راستي که تو تکرار علي بودي در تاريخ؛ تو معلم بزرگ بشر بودي و غمخوار نداشتي، تو پرنده اي اسير در هواي خفه ي اين سرزمين بودي که تاب ماندن نداشتي، شوق پرواز در چشمانت موج ميزد...
تو يگانه معلم انسانها بودي که درس هايت، پرده هاي سياه را از روي حقايق مدفون شده ي تاريخ در گذر زمان کنار مي زد و چهره ي راستين علي و فاطمه و ابوذر و  حسين را نشان مي داد، تو يگانه ي بي تکرار اين سرزمين هستي...تا خون در شريانم ميدود در راه تو گام بر خواهم داشت؛

روحت شاد باد و راهت پر رهرو.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 12:46  توسط الهام  | 

جونم برات بگه قدیما که جوون بودیم مث الان که امکانات نبود که کامپیوتر و چتیدن و بلاگیدن و این سوسول بازیا باشه. ما هم که استایل مثبت!!! بیکاری که خیلی فشارمون میداد مث حافظ میرفتیم کنار آب رکن آباد و یه بوم علم میکردیم و گلگشت مصلا رو می پاشیدیم رو بوم. (نه مث این بچه سوسولا که میشینن پشت پنجره ی طبقه بیستم یه ساختمون وسط یه شهر دودزده که حس بگیرن!!...) جوونم جوونای قدیم.

این عکسایی که میبینید، نقاشیای منن. (بابا پیکاسو) 4تا اولیا با رنگ روغنن؛ اون گلدونه (چهارمی) با مدادرنگیه و اون دوتا آخریا هم با گواشن.(اونا سبکشون با بقیه فرق داره، نگارگری ین) حالا به نظر شما کدومشون از همه قشنگتره؟ 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 12:55  توسط الهام  | 

شب

شب بود.مثل همیشه.شب بود وآرامش.شب بود و سکوت.شب بود وازدحام تنهایی،محفل زیبای بی کسی...

روی سکوی کنار پنجره نشسته بود. شهر پر از غوغا،گوشه ای غم،گوشه ای شادی،گوشه ای فقر،گوشه ای رفاه...باز هم پی بهانه ای می گشت برای پر کردن لحظات تنهایی. آنطرف پنجره ی نیمه باز برف آرام آرام می بارید.چرا می بارید؟ شاید دلیلش این بود که فکر کردن به دلیل بارش آن، تنهایی یک تنها را پر کند.خسته از های و هوی زندگی و روزمرگی سرش را آرام به شیشه های بخارگرفته تکیه داد و با خود زمزمه کرد:

از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود؟

صدایی به گوشش رسید...به خودش آمد.صدا تکرار شد.نامفهوم و گنگ بود ولی هر چه بود آشنا بود. می دانست که قبلا هم آن را شنیده.انگار صدای خودش بود که از اعماق وجودش می آمد.نفسش را در سینه حبس کرد که بهتر بشنود...آری! صدای «او» بود.صدای همان آشنای دیرینه اش،همان یار وفادار و همدم بیکسی هایش...او را دید؛ آن طرف پنجره بود.گرمای وجودش را حس کرد.لبخند پر از مهرش را نگاه مهربان و نوازشگرش را دید،اما این بار با دستان پر آمده بود.دستانش پر بود از میوه های امید...

به میوه ها نگاه کرد،به لبخند پر از مهر "خدا" چشم دوخت.همه ی رنج ها،همه ی نامرادی ها،دردها و حسرت ها را از یاد برد.او امن ترین پناهگاه و محکمترین تکیه گاه را برگزیده بود.

شب بود.خدا نرم نرمک دامن سفید برف را به روی فساد وتیرگی زمین و زمینیان می گستراند.

و او حالا پاسخی برای سوالش یافته بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 11:46  توسط الهام  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 8:47  توسط الهام  |