|
گفتگوهای تنهایی
|
بعد از یه غیبت 4-5 ماهه به اصرار دوستان اومدم که بهروز کنم. این مدت حرفی برای گفتن نداشتم، بیشتر داشتم فکر میکردم و مطالعه می کردم. یه کم از خودم فاصله گرفتم و از بالا به خودم و اطرافیانم و این زندگی نگاه کردم. دیدم دنیام خیلی کوچیک شده، محدود شده به چندتا چیز کوچیک مثل درس و پروژه و چند نفر انگشت شمار و همهی وقت و انرژیم داره صرف اینا میشه. تصمیم گرفتم یهکم رویهمو عوض کنم. دیدم کار سخت و پیچیدهایه ولی بهتر از اینه که عمرم بگذره و آخرش نفهمم چهجوری گذشت!
توی سال جدید فصل جدیدی از کتاب زندگی من شروع شد؛ دیدگاههای نو و احساسات تازه و قشنگ همه توی وجود من سرازیر شدن؛ اینجوری نمیتونم بگم، خودت باید توی جوش قرار بگیری که درک کنی این چند خطم به زور نوشتم چون واقعا دیگه نمیتونم با سبک الیجوجه بنویسم، اصلا «گفتگوهای تنهایی» دیگه برام به خاطرات پیوسته چون من دیگه تنها نیستم...
آرشیو این وبلاگ پر از خاطرهس، لینکا و کامنتاشم همینطور، دوست دارم همیشه بمونه هم واسه خودم و هم واسه اونایی که توی این خاطرات نقش داشتن. با یه فال حافظ ختم بخیرش می کنم:
دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش
وز شما پنهان نشاید کرد سر میفروش
گفت آسانگیر بر خود کارها کز روی طبع
سخت میگردد جهان بر مردمان سختکوش
وان گهم درداد جامی کز فروغش بر فلک
زهره در رقص آمد و بربط زنان میگفت نوش
با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام
نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش
تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی
گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش
گوش کن پند ای پسر وز بهر دنیا غم مخور
گفتمت چون در حدیثی گر توانی داشت هوش
در حریم عشق نتوان زد دم از گفت و شنید
زان که آنجا جمله اعضا چشم باید بود و گوش
بر بساط نکتهدانان خودفروشی شرط نیست
یا سخن دانسته گو ای مرد عاقل یا خموش
ساقیا می ده که رندیهای حافظ فهم کرد
آصف صاحب قران جرمبخش عیبپوش