تبليغاتX
elijooje
گفتگوهای تنهایی

دیشب چه غوغایی بود.یاد 20 سال پیش افتادم که عراق حمله کرده بود.روزی که به دنیا اومدمو یادمه.مادرم از ترس به خود میپیچید.و من با شکسپیر دس به یقه شده بودم و بین بودن و نبودن دس و پا میزدم...

غرغه در اثیر این افکار بودم که صدای گوش خراش پسر همسایه پرده ای که تازه برای گوشم دوخته بودم را از هم درید:

- شما نمیاید؟ - کجا؟ - بالا پشت بون دیگه - چه خبره؟ عروسیه؟

جواب نداد.منم برخواستم و در حالیکه زیر لب به پسر همسایه فحش می دادم رفتم بالا...پله پله تا ملاقات......به! اینجا رو! همه جمعن! مث اینکه فقط من کم بودم: بساط چایی و قلیون و بلوتوث و اینفرارد به راه - هر کی هم با خودش یه چشمه تکنولوژی آورده.از تی ان تی و سیم ظرفشویی بگیر و برو تا نارنجک و توپ و تانک و مسلسل و خیلی چیزایی که اسماشونو من بلد نبودم.پسر همسایه در حال ارضا کردن هیجانات نهفته ش بود.(چن تا تی ان تی با هم آتیش میکرد مینداخت تو یه دبه ی پلاستیکی زبون بسته) مادرم و خانومای همسایه چه آتیشی به پا کرده بودن. کمی اونورتر برادرم با یه پلاسیک زباله و چن تا چیز دیگه که تو اون تاریکی معلوم نبود مشغول ساخت بالون بود. بش خدا قوت ی گفتم و بر آن شدم که اندکی در کنار بلوتوث بازان بیاسایم.ولی گویا تنها چیزی که در اون مجلس وجود نداشت آسایش بود.

در همین اثنا صدای خوفناکی به گوش رسید. بله.آقای همسایه ی محترم ما واسه اینکه از دیگران عقب نمونه با شیشلولش یه تیر به هوا شلیک کرد.دیری نپایید که همه دورش جم شدن.منم که از بی توجهی دیگران به تنگ آمده بودم با یه حساب بندانگشتی به این نتیجه رسیدم که هرکی از خودش صدا درکنه میتونه توجه دیگران رو جلب کنه. این شد که منم از تکنولوژی ای که همرام برده بودم بهره جستم و یه صدای جیغ فرابنفش (که تازه ریخته بودم تو گوشیم) گذاشتم.و به این ترتیب همه ی نگاه ها متوجه حضور پربار من شد. و مادرم سراسیمه و در حالیکه رنگ به رخسار نداشت اومد پیش من و دیری نپایید که رنگ چهره اش از سپیدی یخبندان ترس به سرخی آتش خشم گرایید.....

خلاصه چارشنبه سوری امسالم خوشبختانه بدون تلفات گذشت و شمارش معکوس سال نو شروع شد.تنها نتیجه ای که میشه از این بحث گرفت اینه که:

انرژی هسته ای حق مسلم ماست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 11:7  توسط الهام  | 

جونم برات بگه قدیما که جوون بودیم مث الان که امکانات نبود که کامپیوتر و چتیدن و بلاگیدن و این سوسول بازیا باشه. ما هم که استایل مثبت!!! بیکاری که خیلی فشارمون میداد مث حافظ میرفتیم کنار آب رکن آباد و یه بوم علم میکردیم و گلگشت مصلا رو می پاشیدیم رو بوم. (نه مث این بچه سوسولا که میشینن پشت پنجره ی طبقه بیستم یه ساختمون وسط یه شهر دودزده که حس بگیرن!!...) جوونم جوونای قدیم.

این عکسایی که میبینید، نقاشیای منن. (بابا پیکاسو) 4تا اولیا با رنگ روغنن؛ اون گلدونه (چهارمی) با مدادرنگیه و اون دوتا آخریا هم با گواشن.(اونا سبکشون با بقیه فرق داره، نگارگری ین) حالا به نظر شما کدومشون از همه قشنگتره؟ 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 12:55  توسط الهام  | 

میگم دس به کی برد شدنم حس و حال می خوادها!

ترم جدید شروع شد.آغاز نبردی دیگر رو گرامی میداریم.(خان چهارم).

}( void zendegi ( omr

   ;you  =  daneshjoo

}( for ( int e = 1 ; e != lisans ; ++e

;int i = now       

}( while ( i < binahayat       

;emrooz [ i ] = dars              

( if ( you pass your lesson             

;break             

                  else            

        ;++i            

{            

for//    {      

 heh! taze avvaleshe//

now you are a computer engineer//

}( switch ( you

;case "allaf" : you should marry         

;case "bikar" : you should make child         

;case "avizoon" : you should die         

{         

 zendegi//   {

زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست.

هر کسی الگوریتم خود نویسد و از صحنه رود. صحنه پیوسته به جاست.

خرم آن الگوریتمی که درست پیاده سازی شود و خروجی مطلوب دهد.....

آقا خودش خوب میدونه، که ما اونو از رودخونه، درش اوردیم بیرون اوردیم اوردیمش توی خونه.

حالا پاشو حالی بکن، برقص و خوشحالی بکن، مانند ما شو، بشین و پاشو، حالا که کبکت میخونه...

....

خودم میدونم که یه روزی خوب میشم ولی برام دعا کنید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 9:54  توسط الهام  |