|
گفتگوهای تنهایی
|
14 فوریه رو خارجکیا میگن روز عشق.اونا روز خاصی رو تو تقویماشون به عشق اختصاص دادن ولی ما ایرونیا که فرهنگمون پره از رسم و رسوم، این یه قلمو نداریم و چقدر حیفه که نداریم.توی تقویم ما برای هر چی به فکرت برسه یه روز اختصاص دادن غیر از عشق.اینم از جمله ی چیزاییه که ما از بیگانه ها باید تقلید کنیم.(علتشم فقط اینه که ما اصولن به شادیا به اندازه ی مصیبتا اهمیت نمیدیم.ما مثلن شهادتا رو تعطیل رسمی اعلام میکنیم و ولادتا رو نه.) یادمه پارسال فرزاد حسنی توی مجموعه ی کوله پشتی میگفت اونا ولن تاین دارن؟خیالی نیس ما هم لیلة الرغائب داریم! (شب آرزوها) اینش خنده دار بود که امریکایی رو بیگانه میدونست ولی عربی رو بیگانه نمیدونست.
حالا اگه از یه بعد دیگه به قضیه نگاه کنیم میبینیم این ولنتاین بازی و عشق و عاشقی 14 فوریه روی کار و کاسبی بعضیا خیلی تاثیر میذاره.در کل 14 فوریه روز پرباریه برای پاساژا،سینماها،گل فروشیا،کافی شاپاورستورانا یا حتی کافی نتا و اصلن مخابرات! کافیه امروز یه سر به پاساژ فردوسی بزنی. ماشالله جمعیت ما که اکثرن جوونن.جوونا هم که اکثرن عاشق پیشه ان! عاشقا هم که اکثرن از بند عقل آزادن یعنی از پول خرج کردن (اونم واسه ولنتاین)دریغ نمیکنن.با یه حساب سرانگشتی میشه نتیجه گرفت که اونی که 2 متر مغازه تو فردوسی داره نونش از پارو بالا میره.یعنی منظورم اینه که پولش تو روغنه.(تازه قد گردن باباشم ازت پول میگیره)یا مثلن اونی که 2 متر مغازه آب هویج فروشی داره وقت نداره عرقشو خشک کنه.(حالا دوباره تو بشین ریاضی بریز تو سرت: بشوی اوراق اگر همدرس مایی که علم عشق در دفتر نباشد )
لب کلام نتیجه های اجتماعی و اخلاقی ای که میشه ازین بحث گرفت میشه توی این موارد خلاصه کرد:
1- قبول کنیم که باید توی تقویممون یه تجدید نظر اساسی بشه.(توسط من البته.)
2- تا 14 فوریه حتمن یکی رو واسه خودتون دس و پا کنید که سرتون بی کلاه نمونه و مث ما دلتون نسوزه.
3- ز من بنیوش و دل در شاهدی بند که حسنش بسته ی زیور نباشد
4- توصیه میشه جوونا افسار کیف پولشونو به شدت در دست داشته باشن.(یه آن غفلت=یه عمر لعنت)
5- لیسانس میسانسو بی خیال.طبق قضیه حمار! (رجوع شود به هندسه دبیرستان)
6- Life without love = Fifty without five
روز عشق شاد باد ![]()
![]()
![]()
عشق يعني با تو خواندن از جنون عشق يعني سوختنها از درون
عشق يعني سوختن تا ساختن عشق يعني عقل و دين را باختن
عشق يعني دل تراشيدن ز گل عشق يعني گم شدن در باغ دل
عشق يعني تو ملامت کن مرا عشق يعني مي ستايم من تو را
عشق يعني در پي تو در به در عشق يعني يک بيابان درد سر
عشق يعني با تو آغاز سفر عشق يعني قلبي آماج خطر
عشق يعني تو بران از خود مرا عشق يعني باز مي خوانم تو را
عشق يعني بگذري از آبرو عشق يعني کلبه هاي آرزو
عشق يعني با تو گشتن هم کلام عشق يعني انتظار يک سلام
عشق يعني دستهايي روبه دوست عشق يعني مرگ در راهت نکوست
عشق يعني شاخه اي گل در سبد عشق يعني دل سپردن تا ابد
عشق يعني سروهاي سر بلند عشق يعني خارها هم گل کنند
عشق يعني تو بسوزاني مرا عشق يعني سايه بانم من تو را
عشق يعني بشکني قلب مرا عشق يعني مي پرستم من تو را
عشق يعني آن نخستين حرفها عشق يعني در ميان برفها
عشق يعني ياد آن روز نخست عشق يعني هر چه در آن ياد توست
عشق يعني تک درختي در کوير عشق يعني عاشقاني سر به زير
عشق يعني بگذري از هفت خان عشق يعني آرش و تير و کمان ....
این سه تا شعرو به خاطر پیشنهاد رفیق عزیزم (که خودشو با اسم کیمیا معرفی کرده) گذاشتم.
همچو من وصل تو را هيچ سزاواري هست؟ يا چو من هجر تو را هيچ گرفتاري هست؟
ديدهي دهر به دور تو نديده است به خواب که چو چشمت به جهان فتنهي بيداري هست
اي تماشاي رخت داروي بيماري عشق خبرت نيست که در کوي تو بيماري هست
هر کجا دل شدهاي بر سر کويت بينم گويم المنةلله که مرا ياري هست
گر من از عشق تو ديوانه شوم باکي نيست که چو من شيفته در کوي تو بسياري هست
هر که روي چو گلت بيند داند به يقين که ز سوداي تو در پاي دلم خاري هست
گر بگويم که مرا با تو سرو کاري نيست قاضي شهر گواهي بدهد کاري هست
هر که را کار نه عشق است اگر سلطان است تو ورا هيچ مپندار که در کاري هست
تا زر شعر من از سکهي تو نام گرفت هر درمسنگ مرا قيمت ديناري هست
گر بگويم که مرا يار تويي بشنو، ليک مشنو اي دوست که بعد از تو مرا ياري هست
سيف فرغاني نبود بر يارت قدري گر دل و جان تو را نزد تو مقداري هست
* * *
گر کسي را حسد آيد که تو را مينگرم من نه در روي تو، در صنع خدا مينگرم
من از آن توام و هر چه مرا هست توراست روشن است اين که به چشم تو، تو را مينگرم
خصم گويد که روا نيست نظر در رويش من اگر هست و اگر نيست روا، مينگرم
تشنهام، نيست شگفت ار طلبم آب حيوة دردمندم، نه عجب گر به دوا مينگرم
نور حسنيست در آن روي، بدان ملتفتم من در آن آينه از بهر صفا مينگرم
روي زيباي تو آرام و قرار از من برد من دگر باره در آن روي چرا مينگرم
هر طرف مينگرم تا که ببينم رويت چون تو در جان مني من به کجا مينگرم
به حيات خودم اميد نميماند هيچ چون به حال خود و انصاف شما مينگرم
مدتي شد که به من روي همي ننمايي عيب بخت است نه آن تو چو وامينگرم
سيف فرغاني در غير نظر چند کني گل چو دستم ندهد ز آن به گيا مينگرم
ور ميسر نشود ديدن رويت چه کنم ميروم وز سر حسرت به قفا مينگرم
* * *
چو باد عزم سر کوي يار خواهم کرد نفس به بوي خوشش مشک بار خواهم کرد
به هرزه بي مي و معشوق عمر مي گذرد بطالتم بس از امروز کار خواهم کرد
هر آبروي که اندوختم ز دانش و دين نثار خاک ره آن نگار خواهم کرد
چو شمع صبحدمم شد ز مهر او روشن که عمر در سر اين کار و بار خواهم کرد
به ياد چشم تو خود را خراب خواهم ساخت بناي عهد قديم استوار خواهم کرد
صبا کجاست که اين جان خون گرفته چو گل فداي نکهت گيسوي يار خواهم کرد
نفاق و زرق نبخشد صفاي دل حافظ
طريق رندي و عشق اختيار خواهم کرد
خب. صدق الله العلی العظیم.
اینم پرونده ی ترم سه ی ما که امروز با تحویل پروژه ی آمار بسته شد. میخاسیم بعد از آخرین امتحان یه نفس راحت بکشیم ولی امان از دست بعضی اساتید که تعطیلات رو زهرمار آدم میکنن. ترم سه هم به خاطره ها پیوست. به این ترتیب من که تا چندی پیش یک ترم صفری بیش نبودم الان احترامم واجبه.(مواظب حرف زدنت باش.)
ترم 3 ی ما که تموم شد؛ سال 85 هم تا تقریبن یک ماه و نیم دیگه تموم میشه. به بقیه ش کار ندارم؛ وقتی به اونچه از امسال گذشته نگاه میکنم، میبینم آمارمرگ و میر امسال سرسام آور بوده، همین دیروز خبر مرگ همسایه ی سابقمونو شنیدم که پاهام به زمین چسبید! کسایی میمیرن که اصلن فکرشم نمیکنی. این بابا (که حدود 50 سالش بوده) کلی مال و منال جمع کرده بود. ثروتی که هیچوقت ازش استفاده نکرد. وقتی میری تو بعرش میبینی وقتی زندگی آدم به یه نفس بنده؛ وقتی از یه دقیقه بعدت خبر نداری؛ وقتی انقد راحت و بیصدا و بیچاره تسلیم مرگ میشی؛ این حرص زدنا واسه چیه؟ چرا واسه آباد کردن فردایی که ممکنه واسه تو تعریف نشده باشه خودتو فنا میکنی؟ چرا الانتو فدای آینده ت میکنی؟ چرا آسایشتو میدی که وسایل آسایشتو به دست بیاری؟
من نمیخام بحث فلسفی را بندازم. ولی خداییش دید آدم نسبت به مرگ خیلی تو زندگیش تاثیر میذاره.کما اینکه دید آدم نسبت به آینده روی رفتار فعلیش اثر قابل توجهی داره. به نظر من مرگ یعنی آخر خط. آخر خط هر کسی توی این دنیا. نمیدونم دنیای دیگه ای وجود داره یا نه. با این تعریف و با علم به این که معلوم نیس کی چه موقع میمیره، خیلی چیزا ارزششون کمرنگ میشه. مثلن همون ثروت تلمبار کردن بعضیا.
این میون مسئله ی دیگه ای که هست ترس از مرگه. دیدی بعضیا چقدر جون عزیزن؟:
- به جون خودم (مثلن) فلان کتابو ندارم.
یا مثلن این:
- به جون تو ندارم.
- جون خودتو قسم بخور چرا از جون من مایه میذاری؟!
کسی که جونش براش عزیز باشه از مردن میترسه. مثالای دیگه شم فراوونه. حتمن شنیدی عبارتایی مثل "دور از جون" یا این تیریپ تعارف جات: "ایشالا هرچی خاک اون خدا بیامرزه عمر شما باشه"!!! یا مثلن این:خطر مرگ!!! شاید داستان هارون الرشیدم به گوشت خورده باشه که خواب دیده بوده دندوناش ریخته. دو نفر خوابشو تعبیر میکنن. اولی میگه: "همه ی نزدیکانت قبل از تو میمیرن." دومی میگه: "عمر تو از عمر همه ی نزدیکانت طولانی تره." هارون الرشید به دومی 100 لیر جایزه میده و دستورمیده اولی رو 100 تا شلاق بزنن!!!![]()
آخه نمیدونم جونی که اختیارشو نداری چه ارزشی داره؟(بر من و تو در اختیار نگشاده ست) میدونم که اون بابا (همسایه مون) شاید یه اپسیلونم به فکرش خطور نمیکرده که قراره از فلان تاریخ به بعد نباشه. شاید اگه میدونست خیلی کارا رو نمیکرد.(و به جاش خیلی کارای دیگه رو میکرد.) به قول گوگوش: آدم خیلی حقیره - بازیچه ی تقدیره - حتا خود تولد - آغاز راه مرگه - حدیث عمر و آدم - حدیث باد و برگه...
با این اوصاف اگه آدم از هر لحظه ی بودنش استفاده مثبت کنه دلیلی برای ترسیدن از مرگ باقی نمیمونه. باز به قول زنده یاد شریعتی:
خدایا! به من زیستنی عطا کن که در لحظه ی مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم.
مرگ به قول قدیمیا شتریه که در خونه ی هر بنی بشری میشینه. پس چه بهتر که تا وقتی هستی خوش باشی مثل علی بی غم.![]()

پرسیدن تو که الهامی چرا نوشتی علی بی غم؟ علی بی غم صرفن یه لیبله که من واسه خودم انتخاب کردم.فک کنم هر کی این وبلاگ منو بخونه بگه این بابا عجب دل خوشی داره! رو این حساب اسمشو گذاشتم علی بیغم به یاد نقش زنده یاد فردین توی فیلم گنج قارون.
اگه زیادی ساده ست شرمنده ام. من بیشتر رو نوشتن زوم میکنم تا زلم زیمبو آویزون کردن. قبلنم گفتم.من یه توتم دارم، یه قلم، که این دفترای سبزو باهاش مینویسم. اینا حرفای منن؛ گفتگوهای تنهایی، "حرفهایی که اگرگوشی بود می گوییم." و گهگاهی دو خط شعری که گویای همه چیزست و خود ناچیز...کم و کاستیاشو به بزرگواری خودتون فاکتور بگیرید.
امروز یه آهنگ آپ کردم که قدیمیه؛ کیفیتش عالی نیست ولی خیلی قشنگه. اگه آهنگای سنگین گوش میدی حتمن دانلودش کن.من از طرف خودم تقدیمش میکنم به رفیق خوبم باران دوست داشتنی وفادار و بامرام
من از صدای بارون از دل موج دریا
من از نهایت شب همه شبای یلدا
من از نسیم عاشق از نفس دقایق
من از سکوت ساحل زمزمه های باطل
اسم تو رو شناختم همیشه از تو گفتم...
توی فرهنگ ما ایرونی ها رسم و رسومای زیادی وجود داره.مثلن دیدوبازدیدای نوروز؛ یا همون شب یلدا که چن وقت پیش بود...این روزا هم مصادف بود با دهه ی اول محرم و واقعه ی شهادت امام حسین و یارانش.از یه جهت وقتی به قضیه نگاه میکنی میبینی واقعن رسم و رسوم محضه.یعنی این مراسمی که هرسال این موقع انجام میشه تحت عنوان عزاداری وقتی به عمقش نگاه میکنی میبینی فرسنگها از مسیر اصلیش منحرف شده.همه ی ما دسته ها و هیئتایی که با هدف عزاداری امام حسین دایر میشن دیدیم.هیئتا در درجه ی اول پاتوق جقله های توی رنج 7 تا 15 سالن.در درجه ی دوم هیئتا اجتماعی از جوونکای ژیگولی کرده ای ن که اگه بری تو نخشون میبینی حدود نود و نه درصد از cpu usage شون مربوطه به پردازش دخترای سرخاب سفیداب کرده ای که در فاصله ای نه زیاد دور مشغول تماشای این جمعیت عاشقان حسینن.نهایتن تک و توک افرادی رو میشه پیدا کرد که سن و سالی ازشون گذشته و از ظاهرشون معلومه که واسه عزاداری اومدن... اصلن بذار یه پله بریم عقب تر.به نظر من خود مفهوم عزاداری سنخیت چندانی با واقعه ی عاشورا نداره. واقعن عزاداری واسه چی؟ واسه شهادت حسین علیه السلام؟ مگر نه اینکه شهادت مدینه ی فاضله ی همه ی اوناییه که این روزامشکی میپوشن؟ اصلن مگه آخر خط هر آدمی تو این دنیا مرگ نیس؟....کاش توی روزگاری که مردم به اندازه ی کافی واسه خودشون مشغله ی فکری و ناراحتی های روحی دارن این مسائل دیگه به دپرسی مردم دامن نمیزد.کاش مردم ما قبول میکردن که هدف امام حسین این نبوده که ملت 14 قرن و چه بسا بیشتر به خاطر حرکت و قیام اون محرم رو عذاداری کنن و توی سر و سینه ی خودشون بکوبن. کاش اونایی که هر سال بانی این مراسمااند آگاهی مردم رو نسبت به امام حسین و قیامش بیشتر میکردن که هم مردم از کار امام حسین درس بگیرن و اینجوری تو ذهنشون بمونه هم برای باورای دینی مردم ارزش گذاشته بشه.

این روزا شدیدن سرگرم امتحانیم.یلان گردن کلفت یکی پس از دیگری میان و میرن و توی اعصاب ما کار بد میکنن و رو سر ما خراب میشن و الله اعلم که چه نتایجی به دنبال خواهند داشت:
چه کسی خواهد دید نمره ام را بر برد؟
گاه می اندیشم خبر مشروطی مرا با تو چه کس می گوید؟
طبیعی یه که هرکسی جای من بود و توی اوج امتحانای پایانترمش مامانش و همه فک و فامیلش از مکه می اومدن دم از مشروطی میزد.
الان که این جفنگیاتو مینویسم عنقریب امتحان آمار احتمالات داریم درحالیکه احتمال 2 رقمی بودن نمره ی آمار من از احتمال آمدن 7 در پرتاب تاس کمتره.(شاید افتادن از آمار رو چیز خنده داری بدونی ولی من به این نتیجه رسیدم که هر درسی استادش گردن کلفت باشه خودشم گردن کلفته و هر درسی استادش بوق باشه خودشم شوته ولو اینکه مثلن ریاضی باشه از نوع 2 ش! و آمارم به خاطر استادشه که در نظر ما گردنش از تنه ی درخت سکویا کلفت تره.) اصلن بذار یه مروری داشته باشیم روی مقوله ی استادشناسی:
اصولن استادا انواع و اقسام گوناگونی دارن.بعضیا رو با همون جلسه ی اول میشه تا منتهای دانششونو فهمید.این جور استادا رو فقط باید صداشون کرد "استاد!" که قند تو دلشون آب شه و یه مثبت بهت بدن.حالا اگه نمره بیشتر میخوای یه "دکتر"ی؛یه "جناب مهندس"ی چیزی مایه ش کن که حسابی آینده ت آباد شه.مثال نمیزنم نمونه هاش فراوونه.
بعضی استادا اصلن از ظاهرشون معلومه که خیلی پرن.اصلن پرستیژ خاصی دارن نمیدونم چه حسابیه انگار اطلاعات زیادشون روی ظاهرشون اثر میذاره. نمیدونم دکتر فرخی رو میشناسی یا نه.یا دکتر سیدجوادی، آقای شوقی رو که دیگه اراکی جماعت میشناسه.وقتی با شوقی حرف میزنی جوری نگات میکنه که انگار احمق تر از تو ندیده!
بعضیا رادیو ضبط دو پا ن! فرقشونم با دانشجو اینه که دانشجو قبل از کلاس درس جلسه ی قبل رو حاضر میکنه استاد درس جلسه ی بعد رو. هر سوالی ازشون بپرسی صورت مسئله رو برات پاک میکنن! معلوم نیس چه جوری برگه تصحیح میکنن اصولن غیر قابل پیشبینی ن؛ یهو میبینی 2 رو داد 10!بذار ادامه ندم(break)
خیلی از کسایی که عنوان استادی رو یدک میکشن واقعن اشتباهی به این سمت منسوب شده ن.واقعن معلوم نیس رو چه حسابی این شغل رو انتخاب میکنن. کمترین هنری که یه معلم باید داشته باشه اینه که بتونه مطلبو انتقال بده، بعضیا مثل خانم خانبلوکی حساب دیفرانسیل شاید اطلاعاتشون زیاد باشه اما وقتی نمیتونن اطلاعاتشونو انتقال بدن واقعن بهتره تریبونو واسه صاحبان اصلیش خالی کنن و برن سراغ یه کار دیگه و ملتو با حضورشون آزار ندن.
اما این میون تک و توک استادایی پیدا میشن که دلت میخواد درسشونو بیفتی که بازم سر کلاسشون باشی.مثل استاد اکبری زاده،استاد غضنفری،استاد لطیفی(ادبیات) یا استاد صابری کافیه یه سوال کوچیک (که در نظر بعضی اساتید پوچ و بی مورده) بپرسی اونوقت میبینی که هرچی بلده بهت میگه که قانع بشی و تا نشدی دس از سرت بر نمیداره در نهایت تواضع جوریکه خودت شرمنده میشی باهات برخورد میکنه جوریکه برای خوندن درسش و حاضر شدن سر کلاسش انگیزه پیدا میکنی.نه به اطلاعاتش مغروره نه منم منم میکنه.به قول زنده یاد شریعتی آدمای نوع چهارم، مثل خونه ای میمونن که یه در کوچیک و چوبی دارن،وارد خونه که میشی یه حیاطه و یه حوض می ری جلوتر چن تا درخت وارد یه دالون میشی یه حیاط خلوت دیگه چن تا حوض کوچیک بزرگ چن تا در یه عالمه درخت دیگه چن تا دالون دیگه چنتا ساختمون دیگه چن تا حیاط خلوت دیگه....میری و میری و اینجوری تو عظمت وجودشون گم میشی و میفهمی که بابا چقد فلانی لارجه! بهش نمیخوره! برخورد داشتن با اینجور معلما هم شانس میخواد.(فک کنم من فقط توی این یه مورد تو زندگیم شانس داشته م) ...
خلاصه این استاد آمار ما هم از این جور آدماس. کارش درسته. به کسی الکی رو هوا نمره نمیده. یادمه شاگرد اول کلاسمون با کلی اهن و تلپ! رفت پای تخته یه تمرین حل کرد استاد بهش گفت اگه تو برگه ت اینجوری بنویسی از 1.5 نمره 0.75 هم نمیگیری! (با اینکه جوابش درست بود و فقط یه کم بی نظم نوشته بود) دیگه همه حساب کار دسشون اومد!
من حیث المجموع ماییم و ادامه ی این حلقه ی بینهایت بیچارگی.
اینم آپ به خاطر گل روی مریم خانوم