|
گفتگوهای تنهایی
|
![]()
شب بود.مثل همیشه.شب بود وآرامش.شب بود و سکوت.شب بود وازدحام تنهایی،محفل زیبای بی کسی...
روی سکوی کنار پنجره نشسته بود. شهر پر از غوغا،گوشه ای غم،گوشه ای شادی،گوشه ای فقر،گوشه ای رفاه...باز هم پی بهانه ای می گشت برای پر کردن لحظات تنهایی. آنطرف پنجره ی نیمه باز برف آرام آرام می بارید.چرا می بارید؟ شاید دلیلش این بود که فکر کردن به دلیل بارش آن، تنهایی یک تنها را پر کند.خسته از های و هوی زندگی و روزمرگی سرش را آرام به شیشه های بخارگرفته تکیه داد و با خود زمزمه کرد:
از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود؟
صدایی به گوشش رسید...به خودش آمد.صدا تکرار شد.نامفهوم و گنگ بود ولی هر چه بود آشنا بود. می دانست که قبلا هم آن را شنیده.انگار صدای خودش بود که از اعماق وجودش می آمد.نفسش را در سینه حبس کرد که بهتر بشنود...آری! صدای «او» بود.صدای همان آشنای دیرینه اش،همان یار وفادار و همدم بیکسی هایش...او را دید؛ آن طرف پنجره بود.گرمای وجودش را حس کرد.لبخند پر از مهرش را نگاه مهربان و نوازشگرش را دید،اما این بار با دستان پر آمده بود.دستانش پر بود از میوه های امید...
به میوه ها نگاه کرد،به لبخند پر از مهر "خدا" چشم دوخت.همه ی رنج ها،همه ی نامرادی ها،دردها و حسرت ها را از یاد برد.او امن ترین پناهگاه و محکمترین تکیه گاه را برگزیده بود.
شب بود.خدا نرم نرمک دامن سفید برف را به روی فساد وتیرگی زمین و زمینیان می گستراند.
و او حالا پاسخی برای سوالش یافته بود.
هر وقت بد جور قاطی میکنم سردم میشه.به راحتی دونه های سفید رنگ رو روی بازوهام میبینم که به خاطر سرمای بدنم به وجود میاد.سوزش بازوهامم می بینم.امروز به خودم زنگ زدم و گفتم که مرده م.باور کن راس میگم.صدام صدای خودم بود.با سوزشیکه احتمالا به خاطر قرار گرفتن تو اون موقعیت وحشتناک بود.ساعتشو دقیقا نمی دونم فقط میدونم که داشتم فکر میکردم.به کی یا چی هم نمی دونم.صدای تلفن که بلند شد خوشحال شدم.با خودم گفتم احتمالا یکی از آشنایانمه.گوشی رو که برداشتم و الو رو ول کردم؛ یکی از اون ور گفت:«الو، خودتی؟»گفتم«بله،تو؟»راستش صدا انقدر واسم آشنا بود که نتونستم بگم شما! گفتم«منم خودت!» یه لحظه فکر کردم کسی منو گذاشته سر کار! پرسیدم«بله؟» گفتم:«خودت،من توام.»یک لحظه مردد موندم.بعدش تصمیم گرفتم ادامه بدم.پرسیدم«من؟» گفتم«آره.ببین تو الان مردی» به صدا دقت کردم.دیدم صدای خودمه هرچند تا حالا صدای خودمو از پشت تلفن نشنیده بودم.ولی صدا صدای من بود.گفتم:«راستش توضیحش یه کمی سخته.پس چن لحظه گوش کن تا بگم.ببین تو الان مردی و من دارم بهت خبر میدم.مهم نیس من از کجا تلفن میکنم یا اصلا تلفن کردن من توضیح دادنیه یا نه فقط بدون که تو یا در واقع من الان مردی(مردم) یا بعبارتی ما مردیم. الان چن روزه که این اتفاق افتاده.اصلا تو این فاصله تو متوجه نشدی که مردی؟» گفتم:«نه!» گفتم:«مثلا احساس نکردی که گرسنه ت نمی شه یا هر وقت بخوای میتونی بخوابی یا اینکه دیگه لازم نیس تو خواب غلط بزنی یا مثلا یادت میاد که تو این چن روز دستشویی رفته باشی؟» راس میگفتم.گرسنه م نبود.راحت خوابیدن یا دستشویی هم یادم نبود.پرسیدم«خب حالا که چی مثلا؟» گفتم«هیچی فقط می خواسم حواست باشه» گفتم«همین؟ یعنی چی؟ بالاخره این وسط باید یه چیزایی معلوم شه...» ولی از اون طرف گوشیو گذاشته بودم.