|
گفتگوهای تنهایی
|
توی هفته ای که گذشت انتخابات انجمن علمی برگزار شد.حرف و حدیث و حاشیه زیاد بود.4 نفر از ورودی ما کاندیدا شده بودن که سه تاشون انتخاب شدن و متاسفانه معصومه انتخاب نشد.حیف شد. به نظر من معصومه جاش تو انجمن بود.ولی هیچ مسئله ای نیست.انشاءالله سال دیگه.بازم وقت هست.
روز سه شنبه یه سر به دبیرستانم زدم. وقتی پامو گذاشتم توی کوچه و حیاط و ساختمون دبیرستان همه ی خاطرات ریز و درشت و خوب و بد اون دوران از جلو چشمم رد شد... اون شیطنتا و بازیگوشیایی که می کردیم زنگای تفریح که عروسی میگرفتیم...دبیرایی که اداشونو در می آوردیم وفیلمشون میکردیم... قهر و آشتیا و گیس و گیس کشی های بچه ها... لو رفتن سوالای امتحان تاریخ و تحصنی که به خاطر امتحان هندسه 2 نهایی جلوی آموزش پرورش ناحیه کردیم... رفیقای اون دورانم....
نازما از دیدن من خیلی سورپرایز شدن... کلی دل و قلوه رد و بدل کردیم... دبیرامونو دیدم. همونجوری مثل 2 سال پیششون بودن... انگار تو این مدت توی اون دبیرستان آب از آب تکون نخورده بود. همه چی مثل قبل بود.ولی اونا میگفتن من خیلی تغییر کرده م.میگفتن از زمین تا آسمون با الهام اون موقع فرق کردم... نمیدونم... شاید انتظار داشتن از دیوار راست برم بالا یه جا نشستن من براشون عجیب بود!
نشسته بودیم توی دفتر که یه دختره اومد تو و به همه از جمله من سلام داد.فکرکنم میخواست پرونده شو بگیره.پیش دانشگاهی بود.اومد جلو و گفت:شما باید الهام خانوم باشید.درسته؟ گفتم:چی؟!! آره!! شما منو از کجا میشناسی؟! گفت وقتی ما اول بودیم شما سوم بودید.حتما الان داشجواید.چی میخونید؟ از من راهنمایی میخواست. میگفت چه جوری واسه کنکور درس خوندی و از اینجور حرفا... و منو بیشتر از قبل به یاد اونموقع ها انداخت. بهش گفتم واسه چی میخوای بیای دانشگاه؟ فکر کردی اینجا چه خبره؟ آش میدن؟ عروسیه؟ فکر کردی کنکورو که دادی و یه دانشگاه و یه رشته ی دهن پرکن قبول شدی و دهن همه رو سرویس کردی دیگه خرت از پل گذشته؟ فکر کردی وقتی شدی "دانشجو" به شاه میگی یارو؟ نه جونم! تازه اول بدبختی ته! چنان گرفتار میشی که روز شب نمیشه اگه به خودت و اجدادت فحش ندی. از صبح خروس خون تا اذان مغرب باید ریاضی بریزی تو سرت. باید بشینی مغزتو با تراوشات کله های پوک اون سه کله پوک (کنوث،موریس،پرات) سالاد کنی! یه موشی رو باید بندازی تو هچل خودتم باید بهش بفهمونی چه جوری خودشو نجات بده بعد احتمال اینکه حرفتو بفهمه حساب کنی و اگه مورد پسند آقا واقع شد اونوقت نمره بگیری!اصلا متوجه نمیشی که چه جوری روزا و هفته ها میگذرن چون همش باید سر کلاس و دانشکده ودرس باشی. آخرشم باید این مغز پر از ریاضی رو بپیچی لای یه پارچه ی سفید و با خودت ببری زیریه تن خاک. بهش گفتم اگه از من میشنوی درسو بیخیال شو! برو پی یه کاری که دوزار ارزش داشته باشه خودتو براش شهید کنی.برو دنبال عاشقی و عاشق پیشگی! برو ازدواج کن بچه بزرگ کن هم سرگرم میشی هم به درد جامعه میخوری...دو روز دیگه تو دوره ی پیری و کوریت بچه ت میشه عصای دستت یا فیزیک هالیدی؟ الان جوونی خوشگلی برو فکر آینده ت باش.زمان که به عقب بر نمیگرده... کاری نکن که پشیمون بشی!...........
خلاصه چنان با اعتماد بنفس اینا رو براش میگفتم که اون یه اپسیلون انگیزه ای هم که داشت دود شد رفت هوا! باز خدا بهش رحم کرد که من کلاس داشتم و عجله داشتم. اگه یه کم دیگه نصیحتش کرده بودم خودشو از دیدن طلوع فردا محروم میکرد!
داشتم میگفتم که نمیدونم چرا بعضیا از کلاسای تفسیر و این لحظات پربار کمتر استفاده میکنن.یادمه یه بار کاملا اتفاقی سر کلاس استاد توجهم روجلب کرد! ایشون داشتن داستانی از امام علی تعریف میکردن که من چکیده شواینجامینویسم: ماجرا از این قرار بوده که دو تا خانوم با هم اختلاف پیدا میکنن. این دو خانوم تازه فارغ شده بودن و گویا بچه ی یکیشون دختر بوده و اون یکی پسر.این دو تا سر اینکه پسره مال کدومشونه با هم دعواشون شده بود!(یه چیزی تو مایه های فیلمای هندی) خلاصه برای حل اختلاف میرن خدمت امام علی.فکر میکنید علی چه تدبیری اندیشید؟....هیچی علی به خانومامیگه برید هرکدوم یه لیوان شیر از سینه تون بدوشید! بعد برید شیرا رو وزن کنید. هرکدوم سنگینتر بود یعنی پسره مال صاحب اون شیره!!!! تازه ایشون با نظر به اینکه خانوما اصولا لطیف تر و مهربونتر و سبکترن و آقایون معمولا خشن تر و سنگین ترن این نتیجه گیری رو توجیه کردن!!!![]()
اون روز من هم از جمله کسایی بودم که با شنیدن این حرفا از خنده منفجر شدم ولی بعدش دلم خیلی به حال خودم سوخت.با چه انگیزه ای این درسو گرفتم...راستش تو تابستون تقریبا نصف نهج البلاغه رو خونده بودم خیلی جاهاشم متوجه نشده بودم و دلم میخواست یه نفر کمکم کنه...خیلی رو این ساعتا حساب باز کرده بودم...چی فکر میکردم و چی شد!احساس ابتذال میکنم.اون یکی دو جلسه ی اول که جوگیر بودم و به درس گوش می دادم دیدم استاد از همه چی میگه (از توبه پذیر بودن و ارحم الراحمین بودن خدا تا اعمال شرعی) غیر از علی! زنده یاد شریعتی حرف قشنگی زد:
"
برادر چراغ ها را باید روشن کردمن از تو برای طلوع بیتابترم
بگذار تا این مذهب جادو در روشنایی بمیرد تا مذهب وحی را ببینیم
چهره ی علی در روشنایی زیبا و خداییست
به من و تو -بی مذهب یا مذهبی- علی را در تاریکی نشان داده اند."
واقعا هم همینه.