تبليغاتX
elijooje

elijooje

برداشت خیلی ها از رشته ی کامپیوتر خیلی با واقعیت فرق داره، وقتی توی متن ماجرا قرار می گیری تازه می فهمی که "چی فکر می کردیم و چی شد!" فکر می کردیم کامپیوتر همین کامپیوتریه که می بینیم، یعنی یه موس، یه مانیتور، ویندوز و اکسل و پاورپوینت، و البته برنامه نویسی، بیسیک و پاسکال، اما کامپیوتر همه ی اینها بود و اینها نبود،

کامپیوتر، کامپیوتر بود!

مهندسی کامپیوتر با یه سری درس عمومی که (خوشبینانه باشیم) خیلی خیلی کم به درد یه مهندس کامپیوتر می خوره شروع می شه، مثل ریاضیات پیوسته، فیزیک مکانیک و چرندیات دیگه ای که پاس کردن هرکدومشون داستان داره...
از یه طرف دیگه، درسای برنامه نویسی و پروژه هاشون هست که تا جائیکه مایادمون میاد همه زبونای عهد بوقی آکادمیک که بیرون خیلی کم کاربرد دارن. خیلی چیزای مهم توی برنامه نویسی امروز هست که به گوش این اساتید برنامه نویسی نخورده...
میای بالاتر، همه چی میشه سخت افزاری، الکترونیک و ریزپردازنده و سیم بیار ببند... درسای اصلی شم اگه بخوام هرکدومو توی یه جمله توصیف کنم:

برنامه نویسی سی، پاسکال... فرقی نمی کنه: خوردن غذاهای تاریخ گذشته
ساختمان گسسته: الفبای کامپیوتر، همه چی از اینجا شروع میشه!
ساختمان داده: از اون درسا که فقط توی عمل میشه قشنگی شونو درک کرد.
طراحی الگوریتم: همیشه منو یاد ارشد و سیدجوادی میندازه....
ذخیره و بازیابی: یه مشت خزولات فسیل شده
مدار الکتریکی و الکترونیک: به قول دکترفولادی "درس ذهن خراب کن بچه های نرم افزار"
شیوه ارائه: فقط می تونم بگم واسه نرم افزاریا 2 واحد شیوه خیلی کمه....
زبان: اینم مثل شیوه!
مدار منطقی: "فلسفه" ی کامپیوتر
معماری: دل و روده ی کامپیوتر!
نظریه زبانها و ماشین ها: یه مشت گردالی و خط که به کامپیوتر ختم میشه!
پایگاه داده: کلش 1 صفحه نمی شه ولی آقای رانکوهی کرده ش یه کتاب 800 صفحه ای!
مهندسی نرم افزار: جون کندن برای تبدیل "ایده آل به رئال"
هوش مصنوعی: جون کندن بیخودی برای "خدا شدن"!
.....
و خیلی درسای دیگه که یادم نمیاد، ولی همه ش همینه، اینا رو می نویسم واسه اونایی که می خوان پاشن بیان کامپیوتر، می خوام بدونن که مهندسی کامپیوتر، بچه بازی نیست، درسته که بدون شک بهترین رشته ی دانشگاهی از لحاظ کاره ولی سختی های خاص خودشو داره، هوش و استعداد و خلاقیت وافر می خواد، صبر و تحمل می خواد، انگیزه و پشتکار می خواد، روحیه کار تیمی و روابط عمومی قوی می خواد، از همه مهمتر، اطلاعات آپ تو دیت می خواد، برعکس خیلی از رشته ها که اگه هزارسال هم بگذره و منابع درسی و سرفصلای آموزشی شون تغییر نکنه به جایی برنمی خوره، کامپیوتر اینطوری نیست، دنیای کامپیوتر مدام در حال تغییره ولی متاسفانه اونایی که باید اینو بفهمن، نمی فهمن، و اینجوریه که کار واسه ماها خیلی سخت میشه...
یه عده می گن دانشگاه جای کسب علمه، نه مهارت، ولی من مخالفم. لااقل برای رشته های فنی دانشگاه غیر از علم جای کسب مهارته. اصلا" گیریم که این حرف درست باشه، ولی آخه چه علمی؟ در خوشبینانه ترین حالت، نصف این چیزایی که ما می خونیم چرت و پرته! اینا علم درست و حسابی هم یادمون نمیدن!
به هرحال هرکه طاووس خواهد، جور هندوستان کشد! بچه های کامپیوتر طفلکا خیلی گناه دارن، از همون ترم اول که میان دانشگاه، پروژه و درسای تخصصی میریزه سرشون، ولی با وجود این همه سرشلوغی، تفریحاتشون قضا نمیشه! همه شون یه جورایی "علی بی غم" اند!

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387 15:45 توسط الهام |


 

کتاب "شما عظیم تر از آنی هستید که می اندیشید" رو می خوندم. از اون دسته کتاباست که تیکه ها و جمله های قشنگ رو کنار هم جمع کرده. خوندنشو توی این تعطیلات به همه توصیه می کنم:

 

"... روزی فرا خواهد رسید که جسم من آنجا زیر ملافه سفید پاکیزه ای که چهار طرفش زیر تشک تخت بیمارستان رفته است قرار می گیرد و آدم هایی که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از کنارم می گذرند.

آن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگیم به پایان رسیده است. در چنین روزی تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با استفاده از دستگاه زندگیم را به من برگردانید و این را بستر مرگ من ندانید؛ بگذارید آن را بستر زندگی بنامم و بگذارید جسمم به دیگران کمک کند که به حیات خود ادامه دهند.

چشمهایم را به انسانی بدهید که هرگز طلوع آفتاب، چهره نوزاد و شکوه عشق را در چشمهای یک زن ندیده است. قلبم را به کسی بدهید که از قلب جز خاطره دردهای پیاپی و آزار دهنده چیزی به یاد ندارد. خونم را به نوجوانی بدهید که او را از تصادف ماشین بیرون کشیده اند و کمکش کنید تا زنده بماند و نوه هاش را ببیند. کلیه هایم را به کسی بدهید که زندگیش به ماشینی بستگی دارد که هر هفته خون او را تصفیه می کند.

استخوان هایم، عضلاتم، تک تک سلول هایم و اعصابم را بردارید و راهی پیدا کنید که آنها را به پاهای یک کودک فلج پیوند بزنید. هرگوشه از مغز مرا بکاوید، سلول هایم را اگر لازم شد بردارید و بگذارید به رشد خود ادامه دهند تا با کمک آنها پسرک لالی بتواند با صدای دو رگه فریاد بزند و دخترک ناشنوایی زمزمه باران را روی شیشه اتاقش بشنود.

آنچه را که از من باقی می ماند بسوزانید و خاکسترم را به دست باد بسپارید تا گلها بشکفند. اگر قرار است چیزی از وجود مرا دفع کنید، بگذارید خطاهایم، ضعف هایم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفع شوند. گناهانم را به شیطان و روحم را به دست خدا بسپارید و اگر گاهی دوست داشتید یادم کنید، عمل خیری انجام دهید یا به کسی که نیازمند شماست، کلام محبت آمیزی بگویید. اگر آنچه را که گفتم برایم انجام دهید همیشه زنده خواهم ماند..."

 

خدایا! مرا وسیله ای برای صلح و آرامش قرارده.

بگذار هرجا تاریکی است، روشنایی و هرجا غم جاری است، شادی نثار کنم.

بگذار به جای اینکه دعا کنم تا از خطر ایمن باشم، بی مهابا به مصاف آن روم.

بگذار به جای اینکه برای تسکین دردم التماس کنم، توانایی غلبه بر آن را داشته باشم.

بگذار به جای اینکه نگران خود باشم، دل به صبری ببندم که آزادی ام را نوید می دهد.

عطایی کن تا رحمت تو را نه تنها در موفقیت هایم، بلکه در شکست هایم نیز، احساس کنم.

توفیقم ده که بیش از طلب همدردی، همدردی کنم و پیش از آنکه مرا بفهمند، دیگران را درک کنم.

زیرا در عطا کردن است که می ستانیم و در مردن است که حیات ابدی می یابیم.

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 16:36 توسط الهام |


نرم افزار کتاب یار، سیستم مدیریت فروش یه فروشگاه کتابه که من اونو با C# 2005 و بانک SQL 2000 نوشتم. یه سری از امکاناتشو اینجا می نویسم که اگر خواستید سفارش بدید. فقط کافیه به من ایمیل بدید و آدرس و شماره تلفن فروشگاهتونو بنویسید. در اسرع وقت پاسخ داده می شود. ضمنا اگه پیشنهادی برای این پروژه دارید، لطفا توی کامنتا بنویسید.


1)    سرویس درج، حذف و ویرایش اطلاعات کالا ، مشتریان ، ناشرین ، کاربران

2)    سرویس درج، حذف و ویرایش کد محل، دسته بندی موضوعی، انواع کالاهای دیگر در فروشگاه (کتاب یا نوشت افزار)

3)    سرویس جستجوی پویا بر اساس آیتم های مختلف کالا ، مشتریان ، ناشرین و . . .

4)    سرویس فروش، رزرو، برگشت، امکان ارائه انواع تخفیف های درصدی، ریالی، موردی یا کلی

5)    سرویس سفارش و خرید ، وجود انواع گزارشات و پیشنهادات جهت تسهیل امر سفارش، امکان خرید از ناشر، پخش، یا کتب دست دو از مشتریان فروشنده

6)    سرویس هایی جهت امانت کتاب از مشتریان و فروش کتب امانی و ویرایش و تسویه حساب آنها

7)    سرویس انبارگردانی

8)    ارائه ی گزارشات کریستالی دقیق و پیشرفته از فروشگاه به صورت لیستی یا نموداری شامل فروش، خرید، برگشت، رزرو، امانت، گزارشات مربوط به سوابق مشتریان و ناشرین، گزارش کاربران، انواع گزارشات مربوط به کالاها و انبارگردانی
 
9)    سرویس چاپ شامل ارائه ی انواع فاکتور (فاکتور خرید، فاکتور فروش، پیش فاکتور رزرو)، چاپ کلیه گزارشات، چاپ لیست سفارشات بر اساس ناشر و . . .

10)    امکان ایجاد گروه های کاربری با سطح دسترسی و درجه امنیتی متفاوت

11)    فارسی بودن کلیه قسمت های نرم افزار و شمسی بودن کلیه تاریخ ها

12)    واسط کاربری زیبا، استاندارد و کاربر پسند

13)    و امکانات دیگر . . .

mailto:e.mashhadi@gmail.com

+ نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387 13:30 توسط الهام |


بسیار کم اند مردانی که زیبا مرده اند. بی شک آنهایی که می دانند چگونه باید مرد، می دانسته اند که چگونه باید زیست. چه، برای کسانی که زندگی کردن تنها دم برآوردن نیست، جان دادن هم تنها دم برنیاوردن نیست، خود یک کار است، کاری بزرگ همچون زندگی.

سالگرد شهادت آموزگار شهید
 

دکتر علی شریعتی

گرامی، 

روحش شاد و راهش پر رهرو باد.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 15:26 توسط الهام |


راستش تاریخ انقضای این مطلب گذشته، مربوط به زمانیه که طنز آقای شصت چی رو نشون میدادن. اگه یادتون باشه اونجا خیلی مهندسا رو کوبوندن و پزشکا رو بردن بالا. گفتیم بیایم عادلانه برخورد کنیم. این شد که تصمیم گرفتیم ما هم یه پست از جنس "گوشکوب" بنویسیم. الان به همون دلایلی که می دونید نمی تونم بنویسم. اینم واسه خالی نبودن عریضه واسه دوستای گلم گذاشتم که منو توی کامنتا شرمنده کردن. با ما باشید:

چند وقته که داغونی. حوصله ی هیچ کسو نداری، از همه گریزونی، به سرت می زنه بری پیش یه روانکاو. یه کسی که بلد باشه کمکت کنه ...

آدرس به آدرس می ری و می رسی به یه ساختمون خوش تیپ. روی یکی از این تابلو قشنگاش اسم سوژه رو می بینی: دکتر فلانی متخصص فلان و فلان و فلان ...

بعد از یه ربع قرنی که توی مطبش منتظر شدی بالاخره نوبتت میشه و می ری تو ...

- سلام. خسته نباشید.

- سلام جانم... بفرمایید... من آماده ام بشنوم مشکلتون چیه.

شروع می کنی به گفتن و میــــــــــگی و وقتی حسابی روشنش کردی می بینی داره یه چیزایی می نویسه.

- برو یه آزمایش بده نتیجه شو هفته ی بعد واسم بیار.

- ببخشید دکتر، مشکل من جسمی نیست، عرض کردم ...

- دختر خوب، اگه من دکترم، من باید بگم شما چکار کنی. نتیجه ی آزمایشو برای من بیار.

....

هفته ی بعد با یه پاکت میری خدمت دکتر. دکتر یه نگاه متفکرانه بهش میندازه و میگه: بیا اینجا دخترم. شما که خودت تحصیل کرده ای. این عددا رو ببین. شما مشکلی نداری.

- ولی دکتر مشکل من روحیه...

- عزیز من مگه نشنیدی میگن روح و جسم از هم تاثیر میپذیرن، شما که جسما" سالمی ماشالله. فقط یه کم زندگی رو به خودت سخت می گیری. خدا رو شکر کن تنت سالمه غم و غصه ی بیخودی هم نخور....

!!!

یک سال بعد:

مدتیه که به خاطر حساسیت سرفه هات اذیتت می کنن، می ری پیش یه دکتر که راه حل بده دستت:

وارد مطب که می شی کلی ذوق می کنی چون دیگه قرار نیست منتظر باشی. یه راست (البته نه خیلی یه راست، بعد از اینکه چند هزار تومن پیاده شدی) در می زنی و میری تو و دکتر پشت کامپیوتر خودشو جمع و جور میکنه و نزدیکتر که میشی و فضولیت گل میکنه و مانیتورشو نگاه می کنی، spider solitaire شو مینیمایز میکنه (نمی بندش، مینیمایزش می کنه چون دس به سر کردن تو زیاد طول نمی کشه) اینبار دیگه لب مطلب میگی "من حساسیت دارم سرفه می کنم" دکتر یه نگاهی از بالا تا پایین و بالعکس بهت میندازه و میگه "آستینتو بده بالا" فشار میگیره، ضربان قلب می گیره بعد به مامانت می گه "یه کم به این دخترتون برسید خیلی لاغره ها! من براش چن تا قرص اشتها آور می نویسم. فشارشم پایینه. طپش قلبم داره که. دستاتو بگیر بینم" خیره می شه به دستات که ببینه می لرزن یا نه!

یه برگه سیاه می کنه میده دستت. بهش یادآوری میکنی که یه دارو واسه سرفه هات می خوای. می گه واسه اونم نوشته م!

نسخه رو می دی به آقای داروخونه می ره با یه گونی دارو بر میگرده و بهت میگه "خانم این قرصه که دکترتون تجویز کرده خیلی وقته تولیدش متوقف شده، چند مورد عوارض بدی داشته." دوستش میاد نسخه رو از دستش می گیره و یه نگاه معنی دار بهم میندازن و تو دهنتو که باز مونده می بندی و ...

 

نتیجه گیری:

1- هیچوقت برای حل مسائل و مشکلات روحی به پزشک مراجعه نکنید. (مشورت کنید ولی به امید کسی نشینید.) رواندرمانی یه دروغ بزرگه. بهترین درمان مشکلات روحی آدما: زمان، خود آدم و خدا.

2- گول شلوغی و بروبیای مطب دکترا رو نخورید. شاید همه ی اونایی که مث شما اونجا نشستن گول خوردن.

3- به قول یه بزرگی دانشگاهای ما مث قیف برعکسه. رفتن توش کار حضرت فیله و از اونور به هر ایکسی مدرک میدن میاد بیرون و با جون آدما بازی می کنه.

4-  دکتر محرم همه چیز آدم نیست.

5- به نظر می رسه spider solitaire بازی خیلی توپی باشه. من جاهای مختلف آدمای زیادی رو دیدم که در حین انجام دادن وظایف شغلی spider solitaire بازی می کنن. واقعا باید به مایکروسافت تبریک گفت.

ختم کلام کاش اونایی که اینهمه تقدس واسه جامعه پزشکی قائلن، اون روستایی ای رو می دیدن که با بدبختی هزینه ی نجومی درمون بچه شو جور می کنه و جون بچه شو میسپاره دست امثال اونایی که تخصصشون توی اسپایدر و دست به سر کردن آدماست. بقیه ی نتیجه گیری با خودتون و انصافتون.


  

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 17:46 توسط الهام |


فروردین که داره تموم میشه، ولی از اونجاییکه اولین باره توی سال جدید آپدیت می کنم، سال نو رو به همه تبریک میگم.
دوستانی که در جریان درسای ما هستن میدونن که این ترم فشار درسا خیلی اذیتمون می کنه و همین باعث شده که مجال نوشتن پیدا نکنم... هر چند "نوشتن" گذشته از وقت و حس و اینجورچیزا، "موضوع" می خواد، منم دیگه از بس این ترم برای پروژه های مختلف دنبال موضوع گشتم دیگه واقعا" به این یه قلم که میرسم مغزم جواب نمیده!
به هرحال زندگی همینه و به نظر من موفقیت توی نه تنها درس و پروژه، که توی مشکلات بزرگتر و گلوگاههای زندگی به میزان زیادی بستگی به این داره که این جمله رو چه جوری بخونیم: (بخونید بعد پانوشتو نگاه کنید.)

Godisnowhere

همین دیگه. میام دوباره. فعلا".

 


God is no where
God is now here

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 21:1 توسط الهام |


چه بارونی اومد دیشب. بعد از مدتها سرما و زمستون کم کم داره بهار پیداش میشه. خونه ها درگیر تکوندن و خیابونا پذیرای سیل جمعیتی که واسه خرید عید از این مغازه به اون مغازه می رن. آره، ماهیا میگن بهار تو راهه. بهتره بگم "یه بهار دیگه" تو راهه. چه خوبه از خودمون بپرسیم از بهاری که گذشت، توی این 1 سال واقعن چه کار کردیم؟ توی این حلقه ی تکرار زندگی چقدر اسیر روزمرگی شدیم؟ چقدر پیشرفت کردیم؟ چقدر برای خودمون و جامعه مون مفید بودیم؟ اصلا" مفید بودیم یا سیاهی لشگر بودیم یا وجودمون مایه ی ضرر بود؟ چقدر به یاد خدا بودیم؟ چقدر دروغ گفتیم؟ چقدر زیرابی رفتیم؟ چقدر پشت سر دیگران حرف زدیم؟ چقدر نامردی کردیم؟ چقدر گناه کردیم؟ چقدر ثواب کردیم؟ چقدر به بنده های خدا بی چشمداشت کمک کردیم؟ به چند نفر پالس مثبت دادیم؟ چند نفرو از زندگی نا امید کردیم؟ چقدر دیگرانو خندوندیم؟ تو چشای چند نفر اشک جمع کردیم؟ چقدر زندگی ما زندگی دیگران بود؟ چقدر به خاطر زندگی خودمون زندگی دیگرانو بی خیال شدیم؟1
البته من نمی گم کار و زندگیمونو تعطیل کنیم بشینیم به گذشته فکر کنیم. ولی دیگه وقتی یه روز واسه مانتو خریدن وقت می ذاریم یه روز واسه در دیوار تمیز کردن شب می کنیم، بد نیست یه دو ساعتی بشینیم به اونچه که گذشت فکر کنیم، اصلن یه روزم از این روزایی که خیلیاشون به بطالت می گذره بذاریم واسه گردگیری روحمون. نظم بدیم به این فکر شلم شوربا، آپدیت کنیم این سیستمو، اسکن کنیم از مریضیای روحی و اخلاقی، اصلن اگه لازمه سیستم جدید جمع کنیم، با قابلیتای بالاتر، مدام تو این فکر باشیم که یه پله بیایم بالاتر، پله پله تا ملاقات خدا...
پیشاپیش عید نوروزو تبریک میگم و سالی پر از برکت و پیشرفت رو برای همه آرزو می کنم.




1- روی این دو تا جمله فوکوس کنید. آخه میدونید، ما آدما جاهایی که باید فقط خودمونو در نظر بگیریم نمیگیریم، نگاه میکنیم به دیگران، که اونا چکار می کنن، اونا چی میگن، اونا چی دارن، جاهاییم که باید نگاه کنیم به دیگران فقط منافع خودمونو در نظر می گیریم، مهم نیس خواسته ی ما به چه قیمتی به دست میاد، مهم نیس دیگران چقدر از بابت کار ما ضرر می بینن، فقط مهم اینه که ما به چیزی که می خوایم برسیم! کاش ما آدما حد و مرز نقش "دیگران" رو توی زندگی مون می فهمیدیم.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 20:1 توسط الهام |


از آخرین باری که آپ کردم دو ماهی میگذره. بعد از به قول دوستان «تعطیلات میان فرجه» سانس دوم امتحانات شروع شد و هنوز جوهر آخرین امتحانم خشک نشده بود که امام رضا منو "طلبید" و خبر آوردن که فردا ساعت 8  صبح باید ایستگاه راه آهن باشم. و خلاصه این مدت مشهد بودم... اگرم دیدید نیومدم به خاطر این بود که حرفی نداشتم. الانم ندارم! فقط اومدم اظهار وجود کنم! انشالله در اسرع وقت از خجالت دوستانی که گاه نوشته های ما رو می خونن در میایم. یا علی

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 10:30 توسط الهام |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

منم که شهره ی شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافریست رنجیدن


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

شهریور 1387

مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385


آرشیو موضوعی

تقویم
پنجره
عینک
هذیون
گوشکوب


پیوندها

پکوهانتس
وب لاف
ملوچ
امیر توانایی
دلگفتار
نیمه مست
یکی بود یکی نبود
مهندسین دختر
گلایه ها
هر روز یه فکر جدید
"MOON LIGHT"
بی تو تبعیدم به این تنهایی
اقاقیای من
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin