|
برداشت خیلی ها از رشته ی کامپیوتر خیلی با واقعیت فرق داره، وقتی توی متن ماجرا قرار می گیری تازه می فهمی که "چی فکر می کردیم و چی شد!" فکر می کردیم کامپیوتر همین کامپیوتریه که می بینیم، یعنی یه موس، یه مانیتور، ویندوز و اکسل و پاورپوینت، و البته برنامه نویسی، بیسیک و پاسکال، اما کامپیوتر همه ی اینها بود و اینها نبود، کامپیوتر، کامپیوتر بود! مهندسی کامپیوتر با یه سری درس عمومی که (خوشبینانه باشیم) خیلی خیلی کم به درد یه مهندس کامپیوتر می خوره شروع می شه، مثل ریاضیات پیوسته، فیزیک مکانیک و چرندیات دیگه ای که پاس کردن هرکدومشون داستان داره... برنامه نویسی سی، پاسکال... فرقی نمی کنه: خوردن غذاهای تاریخ گذشته + نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387 15:45 توسط الهام |
کتاب "شما عظیم تر از آنی هستید که می اندیشید"
رو می خوندم. از اون دسته کتاباست که تیکه ها و جمله های قشنگ رو کنار هم جمع
کرده. خوندنشو توی این تعطیلات به همه توصیه می کنم: "... روزی فرا خواهد رسید که جسم من آنجا زیر ملافه
سفید پاکیزه ای که چهار طرفش زیر تشک تخت بیمارستان رفته است قرار می گیرد و آدم
هایی که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از کنارم می گذرند. آن لحظه فرا خواهد
رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته
زندگیم به پایان رسیده است. در چنین روزی تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با استفاده
از دستگاه زندگیم را به من برگردانید و این را بستر مرگ من ندانید؛ بگذارید آن را
بستر زندگی بنامم و بگذارید جسمم به دیگران کمک کند که به حیات خود ادامه دهند. چشمهایم را به انسانی بدهید که هرگز طلوع آفتاب، چهره نوزاد
و شکوه عشق را در چشمهای یک زن ندیده است. قلبم را به کسی بدهید که از قلب جز
خاطره دردهای پیاپی و آزار دهنده چیزی به یاد ندارد. خونم را به نوجوانی بدهید که
او را از تصادف ماشین بیرون کشیده اند و کمکش کنید تا زنده بماند و نوه هاش را
ببیند. کلیه هایم را به کسی بدهید که زندگیش به ماشینی بستگی دارد که هر هفته خون
او را تصفیه می کند. استخوان هایم، عضلاتم، تک تک سلول هایم و اعصابم را بردارید و
راهی پیدا کنید که آنها را به پاهای یک کودک فلج پیوند بزنید. هرگوشه از مغز مرا
بکاوید، سلول هایم را اگر لازم شد بردارید و بگذارید به رشد خود ادامه دهند تا با
کمک آنها پسرک لالی بتواند با صدای دو رگه فریاد بزند و دخترک ناشنوایی زمزمه
باران را روی شیشه اتاقش بشنود. آنچه را که از من باقی می ماند بسوزانید و خاکسترم را به
دست باد بسپارید تا گلها بشکفند. اگر قرار است چیزی از وجود مرا دفع کنید، بگذارید
خطاهایم، ضعف هایم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفع شوند. گناهانم را به شیطان و
روحم را به دست خدا بسپارید و اگر گاهی دوست داشتید یادم کنید، عمل خیری انجام
دهید یا به کسی که نیازمند شماست، کلام محبت آمیزی بگویید. اگر آنچه را که گفتم
برایم انجام دهید همیشه زنده خواهم ماند..." خدایا! مرا وسیله ای برای صلح و آرامش قرارده. بگذار هرجا تاریکی است، روشنایی و هرجا غم جاری است، شادی نثار کنم. بگذار به جای اینکه دعا کنم تا از خطر ایمن باشم، بی مهابا به مصاف آن روم. بگذار به جای اینکه برای تسکین دردم التماس کنم، توانایی غلبه بر آن را داشته
باشم. بگذار به جای اینکه نگران خود باشم، دل به صبری ببندم که آزادی ام را نوید می
دهد. عطایی کن تا رحمت تو را نه تنها در موفقیت هایم، بلکه در شکست هایم نیز، احساس
کنم. توفیقم ده که بیش از طلب همدردی، همدردی کنم و پیش از آنکه مرا بفهمند، دیگران
را درک کنم. زیرا در عطا کردن است که می ستانیم و در مردن است که حیات ابدی می یابیم. + نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 16:36 توسط الهام |
+ نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387 13:30 توسط الهام |
بسیار کم اند مردانی که زیبا مرده اند. بی شک آنهایی که می دانند چگونه باید مرد، می دانسته اند که چگونه
باید زیست. چه، برای کسانی که زندگی
کردن تنها دم برآوردن نیست، جان دادن
هم تنها دم برنیاوردن نیست، خود یک کار است، کاری بزرگ همچون
زندگی. دکتر علی
شریعتی گرامی، روحش
شاد و راهش پر رهرو باد. + نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 15:26 توسط الهام |
راستش تاریخ
انقضای این مطلب گذشته، مربوط به زمانیه که طنز آقای شصت چی رو نشون میدادن. اگه
یادتون باشه اونجا خیلی مهندسا رو کوبوندن و پزشکا رو بردن بالا. گفتیم بیایم
عادلانه برخورد کنیم. این شد که تصمیم گرفتیم ما هم یه پست از جنس
"گوشکوب" بنویسیم. الان به همون دلایلی که می دونید نمی تونم بنویسم.
اینم واسه خالی نبودن عریضه واسه دوستای گلم گذاشتم که منو توی کامنتا شرمنده
کردن. با ما باشید: چند وقته که
داغونی. حوصله ی هیچ کسو نداری، از همه گریزونی، به سرت می زنه بری پیش یه
روانکاو. یه کسی که بلد باشه کمکت کنه ... آدرس به آدرس می
ری و می رسی به یه ساختمون خوش تیپ. روی یکی از این تابلو قشنگاش اسم سوژه رو می
بینی: دکتر فلانی متخصص فلان و فلان و فلان ... بعد از یه ربع
قرنی که توی مطبش منتظر شدی بالاخره نوبتت میشه و می ری تو ... - سلام. خسته نباشید. - سلام جانم... بفرمایید... من
آماده ام بشنوم مشکلتون چیه. شروع می کنی به
گفتن و میــــــــــگی و وقتی حسابی روشنش کردی می بینی داره یه چیزایی می نویسه. - برو یه آزمایش بده نتیجه شو
هفته ی بعد واسم بیار. - ببخشید دکتر، مشکل من جسمی
نیست، عرض کردم ... - دختر خوب، اگه من دکترم، من
باید بگم شما چکار کنی. نتیجه ی آزمایشو برای من بیار. .... هفته ی بعد با
یه پاکت میری خدمت دکتر. دکتر یه نگاه متفکرانه بهش میندازه و میگه: بیا اینجا
دخترم. شما که خودت تحصیل کرده ای. این عددا رو ببین. شما مشکلی نداری. - ولی دکتر مشکل من روحیه... - عزیز من مگه نشنیدی میگن روح
و جسم از هم تاثیر میپذیرن، شما که جسما" سالمی ماشالله. فقط یه کم زندگی رو
به خودت سخت می گیری. خدا رو شکر کن تنت سالمه غم و غصه ی بیخودی هم نخور.... !!! یک سال بعد: مدتیه که به
خاطر حساسیت سرفه هات اذیتت می کنن، می ری پیش یه دکتر که راه حل بده دستت: وارد مطب که می
شی کلی ذوق می کنی چون دیگه قرار نیست منتظر باشی. یه راست (البته نه خیلی یه
راست، بعد از اینکه چند هزار تومن پیاده شدی) در می زنی و میری تو و دکتر پشت
کامپیوتر خودشو جمع و جور میکنه و نزدیکتر که میشی و فضولیت گل میکنه و مانیتورشو
نگاه می کنی، spider solitaire شو مینیمایز میکنه (نمی بندش،
مینیمایزش می کنه چون دس به سر کردن تو زیاد طول نمی کشه) اینبار دیگه لب مطلب
میگی "من حساسیت دارم سرفه می کنم" دکتر یه نگاهی از بالا تا پایین و
بالعکس بهت میندازه و میگه "آستینتو بده بالا" فشار میگیره، ضربان قلب
می گیره بعد به مامانت می گه "یه کم به این دخترتون برسید خیلی لاغره ها! من
براش چن تا قرص اشتها آور می نویسم. فشارشم پایینه. طپش قلبم داره که. دستاتو بگیر
بینم" خیره می شه به دستات که ببینه می لرزن یا نه! یه برگه سیاه می کنه میده دستت. بهش یادآوری میکنی
که یه دارو واسه سرفه هات می خوای. می گه واسه اونم نوشته م! نسخه رو می دی
به آقای داروخونه می ره با یه گونی دارو بر میگرده و بهت میگه "خانم این قرصه
که دکترتون تجویز کرده خیلی وقته تولیدش متوقف شده، چند مورد عوارض بدی داشته."
دوستش میاد نسخه رو از دستش می گیره و یه نگاه معنی دار بهم میندازن و تو دهنتو که
باز مونده می بندی و ... نتیجه گیری: 1- هیچوقت
برای حل مسائل و مشکلات روحی به پزشک مراجعه نکنید. (مشورت کنید ولی به امید کسی
نشینید.) رواندرمانی یه دروغ بزرگه. بهترین درمان مشکلات روحی آدما: زمان، خود آدم
و خدا. 2- گول
شلوغی و بروبیای مطب دکترا رو نخورید. شاید همه ی اونایی که مث شما اونجا نشستن
گول خوردن. 3- به
قول یه بزرگی دانشگاهای ما مث قیف برعکسه. رفتن توش کار حضرت فیله و از اونور به
هر ایکسی مدرک میدن میاد بیرون و با جون آدما بازی می کنه. 4- دکتر محرم همه چیز آدم نیست. 5- به
نظر می رسه spider
solitaire بازی خیلی توپی باشه. من جاهای مختلف
آدمای زیادی رو دیدم که در حین انجام
دادن وظایف شغلی spider
solitaire بازی می کنن. واقعا باید به مایکروسافت
تبریک گفت. + نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 17:46 توسط الهام |
فروردین که داره تموم میشه، ولی از اونجاییکه اولین باره توی سال جدید آپدیت می کنم، سال نو رو به همه تبریک میگم. Godisnowhere همین دیگه. میام دوباره. فعلا". + نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 21:1 توسط الهام |
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 20:1 توسط الهام |
از آخرین
باری که آپ کردم دو ماهی میگذره. بعد از به قول دوستان «تعطیلات میان فرجه» سانس دوم امتحانات
شروع شد و هنوز جوهر آخرین امتحانم خشک نشده بود که امام رضا منو "طلبید" و خبر آوردن که فردا ساعت
8 صبح باید ایستگاه راه آهن باشم. و خلاصه این مدت مشهد بودم... اگرم دیدید نیومدم به خاطر
این بود که حرفی نداشتم. الانم ندارم! فقط اومدم اظهار وجود کنم! انشالله در
اسرع وقت از خجالت دوستانی که گاه نوشته های ما رو می خونن در میایم. یا علی + نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 10:30 توسط الهام |
|
| ||||||